تبليغاتX
آخرین دوران رنج
اینجا نمانید شنبه سی ام آذر 1387 18:7
سلام  خوبید که انشالله چه خبر  میدنید این  قسمت  انتهای وبلاگ  وبگذار ما   دیگه ظاهرا خواب گذار است  شاید هم  خفته و  بی خبر است مثل خیلی ها که د خو هستن

 

 زیاد جدی نگیرید  برید  به وب سایت ما در دیاررنج به نشانی      اینجا را کلیک کنید

نوشته شده توسط غلامعلی نسائی  | لینک ثابت |

با نيت ، همسنگر شهيدان شويد یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 13:36

دياررنج با همكاري  تخریبچی دوران ُ و نشريه امتداد برگزارميكند.اولين فراخوان عمومي تحت عنوان "
 با نيت  ، همسنگر شهيدان شويد " اين نظر خواهي تلنگري خواهد بود به آناني كه تا زانو درلجن زارهوا ها وهوس هاي نفساني فرو افتاده ، به لحاظ ضرورت جامعه كنوني وتجاوز اسرائيل به مردم مظلوم غزه ،براي مفهومسازي  رواني و روحي وجهت دهي قلبي وزنده نگه داشتن روحيه شهادت طلبي و به هيجان آوردن احساسات معنوي جهادي عليه ظلم و كفر براي آناني كه جنگ را نديدند.
نحوه برگزاري فراخوان:
الف-شركت خواهران درين فراخوان  بلامانع و محدويت سني ندارد.
ب-نتايج آماري در نشريه امتداد و پايگاه دياررنج منتشر خواهد شد
ج- محدويتي درانتخاب گزينه ها نميباشد.
د-پاسخ خود به اين نشاني ارسال نمائيد:    diareranj@gmail.com
براي اطلاعات تكميلي به سايت دياررنج  مراجعه كنيد:   http://diareranj.ir

 

دياررنج  پايگاه فرهنگ وپايداري دفاع مقدس


http://www.diareranj.ir

 

نوشته شده توسط غلامعلی نسائی  | لینک ثابت |

زير پايت را نگاه كن جمعه بیست و دوم آذر 1387 13:20

 ماه رمضان سال 72 بود كه همراه «مجيد پازوكى» از تخريبچى هاى لشكر 27، در منطقه والفجر يك فكه، اطراف ارتفاع 143 به ميدانى مين برخورديم كه متوجه شديم ميدان مين ضد خودرو و قمقمه اى است. يعنى يك مين ضد خودرو كاشته و سه تا مين قمقمه اى به عنوان محافظ در اطرافش قرار داده بودند.سر نيزه ها را در آورديم و نشستيم به يافتن و خنثى كردن مين ها. خونسرد و عادى، با سر نيزه سيخك مى زديم توى زمين و مين ها را در آورده و خنثى مى كرديم و مى گذاشتيم كنار. رسيدم به يك مين ضد خودرو. دومين قمقمه اى محافظش را در آوردم ولى هرچه گشتم مين سوم را پيدا نكردم. تعجب كردم، احتمال دادم مين سوم منفجر شده باشد، ولى هيچ اثر يا چاله اى از انفجار به چشم نمى خورد. تركيب ميدان هم به همين صورت بود كه يك ضد خودرو و سه قمقمه اى در اطرافش. ولى از مين سومى خبرى نبود. در تخريب اصلى وجود دارد كه مى گويند: «هر موقع مين را پيدا نكرديد، به زير پاى خودتان شك كنيد». يعنى اگر مينى را پيدا نكردى زير پاى خودت را بگرد كه بايد مطمئن باشى الان مى روى روى هوا. به مجيد گفتم: «ميجد مين قمقمه اى سوم پيداش نيست...» به ذهنم رسيد كه زير پايم را سيخ بزنم. يك لحظه پايم را فشار دادم. متوجه شدم شيئ سفتى زيرش است. اول فكر كردم سنگ است. همان طور نشسته بودم و تكان نمى خوردم. با سر نيزه سيخك زدم زيرپايم، ديدم نه! مثل اينكه مين است. به مجيد گفتم: «مجيد مواظب باش مثل اينكه من رفتم روى مين...» مجيد خنديد و در همان حال زد توى سرم و به شوخى گفت: خاك بر سرت آخه به تو هم مى گن تخريبچى؟ مين زير پاى توست به من مى گى مواظب باش!پايم را كشيدم كنار و مين قمقمه اى را درآوردم. در كمال حيرت و تعجب ديدم سيخك هايى كه به آن زده ام، به روى سطحش كشيده و چند خط وردّ سر نيزه هم رويش مانده و به قول بچه ها «مين را زخمى كرده بود».خودم خنده ام گرفت. خنده اى از روى ناباورى كه وقتى كارى نخواهد بشود، خودت را هم بكشى نمى شود.يك ساعتى از اين جريان گذشت. در ادامه معبر داشتيم جلو مى رفتيم، مى خواستيم ميدان را باز كنيم كه بچه ها بروند توى شيار كه اگر شهيدى هست پيدا كنند. دوباره يك مين گم كردم. آن همه قمقمه اى. جرأت نكردم به مجيد بگويم كه آن را گم كرده ام، گفتم: «مجيد... اين يكى ديگه حتماً زده». مجيد نگاهى به اطرافم انداخت ولى چون آثار انفجار به چشم نمى خورد، گفت: «بهت قول مى دم اين يكى هم زير پاى خودت است.» روى شوخى اين حرف را زد. پايم را فشار دادم، شك كرد، سر نيزه زدم ديدم مثل دفعه قبل است. پا را كه برداشتم ديدم مين زير پايم است. تعجبم دو چندان شده بود. حالا چطور بود آن روز مين زير پاى ما نزد، الله اعلم، خودم هم مانده بودم كه چى شده. به قول معروف:«گر نگهدار من آن است كه من مى دانم شيشه را در بغل سنگ نگه مى دارد»

شهيد پازوكي

نوشته شده توسط غلامعلی نسائی  | لینک ثابت |

وصیتنامه و دستنوشته شهید جمعه بیست و دوم آذر 1387 13:18
راضی نیستم آنان كه با امام (ره) رهبر و انقلاب اهلیت ندارند در مجلس تشییع و ختم ما حضور یابند راضی نیستم كسی كه نماز نمی خواند به مجالس ما بیاید.
دستنوشته:
آخر پس[چه وقت] این شمع، مار ا به جمع پروانه های سوخته خود راه خواهد داد، این موانع [چه زمانی] برداشته خواهند شد. این ندا[چه هنگام] در گوش من خوانده خواهد شد كه ای عباس! موقع وصال فرا رسیده. وای چه خوب ، چه زیباست كاش خود آقا این ندا را به من بدهد، چه خوب است به دست آقا امام زمان(عج) جرعه ای از چشمه زلال كوی حسینی بنوشم و حسینی بمیرم... دشمن خیال می كرد می توان سیر تاریخ را تغییر داد و از مكر شیطان و شر آن در امان بود. حاكمیت شیطان در محدوده ضعف و ترس انسانهاست و اگر می خواهی از علائق دنیوی خارج شوی نباید بترسی و این چنین بود شناسنامه مردان جبهه كه در آن دشتها جان خود را فدای حقیقت ازلی كردند... خداوندا! بهشت را دوست داریم و چون حسین(ع) و ائمه در آن ساكنند حاضریم جهنمی با شیم ولی عشق به راه حسین (ع) را از ما نگیر خدایا چه می شد حاجت مرا روز تاسوعا و عاشورا و یا بالاخره ایام دهه اول محرم برآورده می فرمودی، عشق من این است كه در محرم شهید شوم، ... خوش به حالتان شهداء، خوش به حالتان كه سرنوشتتان معلوم شد،‌ اما ما جا مانده از قافله شما هنوز در تلاش برای رسیدن به آن قافله هستیم و انشاءالله كه خداوند برگه عروج مرا امضاء خواهد كرد. ای شهدا! شما مرا به فكه دعوت كردید ولی اكنون ندایی نمی آید كه بگوید: عباس بیا، بیا، بیا،‌ با هم برویم بیا تا تو هم حسینی شوی. باور كنید روز و شب خوابیده و نشسته و ایستاده و در همه حال زیارت عاشورا را مي‌خوانم مبادا این روزها از دستمان برود و حسرت روزهای رفته در دلمان بماند، ای برادران! غروب بهشت زهرا(س) انسان پاك دل را به یاد خیلی چیزها می اندازد، حداقل هفته‌ای یكبار به این مكان مقدس بیائید . عجب صفایی دارد... كارهای خود را با یاد و نام خداوند و معصومین و شهدا شروع كنید. امید رهبر بعد از خدا به شما است سلام همه شما را به شهداء و امام می رسانم. ای پاهایم چه وقت ایستادن است، سبقت ، پیشه كنید كه دنیا با همه مظاهرش میدان مسابقه است ، مسابقه انسانیت و محبت. مبادا از هر بادی مانند خسی از جا كنده شوید. استوار باشید مثل كوه و صبور باشید كه خداوند به شما قوت خواهد داد. ای دستهایم توان بگیرید وقت ایستادن نیست.

نوشته شده توسط غلامعلی نسائی  | لینک ثابت |

شهید عباس صابری جمعه بیست و دوم آذر 1387 13:17

 در هشتمین روز از فصل پاییز غنچه بهاری دیگری در خانواده «صابری » به نام «عباس» شكفته شد هنوز چند ماهی از تولدش نگذشته بود كه در فصل بهار، خزان بیماری او را روانه بیمارستان كرد ولی با كرامت حضرت ابوالفضل (علیه السلام) شفا یافت. او از همان دوران كودكی و در سن 4 سالگی نفرتی عمیق نسبت به خاندان پهلوی داشت تا حدی كه بر روی عكس پسر شاه پا می كوبید و می گفت: این شاه نمی شود! او مبارزی كوچك بود كه در سنگر انقلاب رشد كرد و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد مدرسه شد و همیشه با صوت داوودی اش بر سر صف هنگام صبح قرآن می خواند. عباس از سال 1363 در بسیج مسجد نارمك شروع به فعالیت كرد و در سن 13 سالگی قامت به لباس زیبای بسیج آراست و با تغییر سال تولدش در شناسنامه و ارایه رضایت نامه ای به امضای برادرش«حسن» عازم جبهه شد و در عملیات آبی – خاكی در منطقه فاو عراق شركت نمود. وی به مسائل اسلامی و انجام فرامین دینی اهمیت زیادی می داد و با روحیه و ایمانی عالی همه كارها را فقط برای رضای خدا انجام می داد و دوست نداشت كسی از كارهای او باخبر شود حتی زمانی كه بر اثر بمباران شیمیایی دشمن در شهر فاو مجروح شد به كسی اطلاع نداد. او با توجه به حضور در میدانهای نبرد توانست دیپلم ریاضی را با موفقیت دریافت كند . وی در طول مدت جنگ در عملیاتهای مختلف با عنوان بسیجی با سمت تخریبچی و بی سیم چی شركت داشت و بعد از جنگ نیز با حضور در عملیاتهای برون مرزی ، بحران خلیج فارس و عضویت در كمیته جستجوی مفقودین همیشه در جستجوی شهداء چون عاشقی دلسوخته در تمنای شهادت بارها روانه بیابانهای قلاویزان، فكه، طلائیه و شملچه شد تا محبت الهی را در دل خود به جایی برساند كه به وصال حضرت دوست دست یابد، او پیوسته دعا می كرد تا به برادر شهیدش«حسن» بپیوندد. عباس كه همیشه آرزو داشت در محرم شهید شود، سرانجام در روز هفتم محرم مصادف با 5/3/1375 برای پیدا كردن شهدا در كانالی معروف به «والمری» مشغول به كار شد و پس از لحظاتی، كربلا لبریز عطر یاس شد، نوبت جانبازی عباس بود و او همچون مولایش ابوالفضل العباس(علیه السلام) با دست و پاهای قطع شده و صورتی در داغ شقایق سوخته بر اثر انفجار مین در منطقه عملیاتی والفجر یك (فكه) به وصال حق رسیده و از چشمه شهادت جرعه ای نوشید. او در جستجوی پیكر شهدا بود كه در جوار آن ارواح طیبه مأوا گرفت.

نوشته شده توسط غلامعلی نسائی  | لینک ثابت |

فکه دیگر جای من نیست! جمعه بیست و دوم آذر 1387 13:15

یکی از روزها که شهید پیدا نکرده بودیم، به طرف «عباس صابری» هجوم بردیم و بنا بر رسمی که داشتیم، ذست و پایش را گرفتیم و روی زمین خواباندیم تا بچه ها با بیل مکانیکی خاک رویش بریزند. کلافه شده بودیم. شهیدی پیدا نمی شد. بیل مکانیکی را کار انداختیم. ناخنهای بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بر روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریع کار را نگه داشتیم. درست همانجایی که می خواستیم خاکهایش را روی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند که خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم.
بچه ها در حالی که می خندیدند به عباس صابری گفتند:
ــ بیچاره شهیده تا دید می خواهیم تو رو کنارش خاک کنیم، گفت: فکه دیگه جای من نیست، باید برم جایی دیگه برای خودم پیدا کنم و مجبور شد خودشو نشون بده...  .
راوی: مجید پازوكي

نوشته شده توسط غلامعلی نسائی  | لینک ثابت |

استقبال شهادت جمعه بیست و دوم آذر 1387 13:13
یك روز قبل از آخرین سفرش دست هایش را حنا گذاشت و گفت: حنای آخر است مقداری از آن را روی دست راست و مقداری روی دست چپش قرار داد و گفت : یكی برای حضرت علی اكبر(ع)، دیگری هم مال حضرت قاسم(ع)،‌ قرار بود آن سال محرم در تهران بماند و نوحه بخواند اما آن روز یكباره از خواب بلند شد، بعد از اقامه نماز ، ساكش را بست، گفت: دیشب خواب دیدم سیدی به من گفت: عباس بیا به فكه ، قرارمان آنجاست. و خداحافظی كرد و رفت دوستش برایمان اینطور تعریف كرد كه «در مقر در حال استراحت بودم كه عباس وارد سنگر شد و مرا بیدار كرده گفت: بلند شو، بلند شو، امروز وقت خواب نیست بنشینید تا همدیگر را بیشتر ببینیم. نماز ظهر را خوانده ، ناهار را صرف كردیم عباس دوباره آمد و برای كار با بیل داوطلب خواست از آنجایی كه من كار با بیل مكانیكی را می دانستم داوطلب شدم اما او 2 تا بیل دستی برداشت و با آمبولانس نزدیك میدان مین منتهی به كانال پیاده شدیم او می دانست كه پیكر بسیاری از رزمنده ها آنجاست با ذكر بسم الله وارد شدیم، برای لحظاتی وارد معبر گشته بعد از عبور از محل شهادت شهیدان «شاهدی و غلامی» (1)عباس به من گفت : تو بنشین اینجا تا من وضعیت را بررسی كرده برگردم من هم اصراری برای رفتن نكردم بعد از 10 دقیقه ناگهان با صدای انفجار از جایم بلند شده او را صدا كردم، بچه ها با شنیدن صدای انفجار با آمبولانس به محل آمدند، عباس با دست و پایی قطع شده در حالت نیم خیز روی زمین افتاده بود دیگر تاب ایستادن نداشتم ولی باید صبر می كردیم نیروی تخریب چی برسد سپس بسم‌الله گویان وارد میدان شدیم او با صورتی سوخته و بدنی پر از تركش و مالامال از درد دندانهایش را بهم می فشرد و چون شقایقی سوخته هنوز زنده بود، سریع سرم وصل شد او را به پشت گرفته به سمت آمبولانس حركت كردیم. راه دور و جاده ای پر از چاله و دست انداز ما را یاری نمی كرد تا سریعتر به بیمارستان برویم وقتی به بیمارستان مجهزی رسیدیم عباس با اقتدا به مولایش ابوالفضل العباس(ع) روحش و جسمش آسمانی شد و فكه در هفتم محرم الحرام مصادف با 3/5/1375 دوباره عاشورای حسینی را به ماتم نشست و عباس به آرزوی دیرینه اش كه شهادت در دهه اول ماه محرم بود، رسید.
1-در زمستان سال 1374 شهید شدند
راوی:مادر شهید امیر جهروتی
نوشته شده توسط غلامعلی نسائی  | لینک ثابت |

قايق‌هايي كه آن شب مركب شهدا بودند (نهر عرايض)از خرمشهر به سمت شلمچه كه مي‌روي به دژباني شلمچه و بعد، به نهري مي‌رسي كه به آن مي‌گويند: نهر عرايض. پلي كه از رويش عبور مي‌كني، بازسازي شدة پلي است كه امروز به آن مي‌گويند «پل نو».
اين پل، نه تنها دروازه ورود بيگانه‌ها به ايران بود، بلكه پل مقاومت نيز هست و چه بسيار مقاومت‌هاي جانانه‌‌اي كه به خود نديده است در شهريور ماه 59. همان شهريور سياهي كه با خون بچه‌ها سرخ شده بود. نهري زير اين پل جاري است كه از اروندرود منشعب شده است و نخلستان‌هاي خرمشهر را سيراب مي‌كند. پل را زده بودند روي عرايض كه خرمشهر را با روستاهاي مرزي اطراف شلمچه، ارتباط دهند. در محل اتصال نهر به اروندرود، يك سمت گمرك و سمت ديگر قصر ويران شده شيخ خزعل قرار دارد. كربلاي چهار و پنج، در كنار اين نهر؛ كربلا شد؛ گويي اين نهر فرات بود و حماسه‌هاي كنار آن، حماسه حسينيان!
در معبر يا داغ مي‌بيني يا ذكر مي‌شنوي. نهر عرايض معبر است. صداي «يا زهرا(س)» بود كه به گوش‌ مي‌رسيد. بعضي موقع‌ها مي‌خواهي جايي بروي، اما نمي‌داني چه در انتظارت هست. مي‌بيني آتش چه حجمي دارد. خيلي هنر مي‌خواهد كه فرار نكني. سخت است باورش كه چپ و راست تو قايق‌ها يكي پس از ديگري منهدم شوند و تو بايستي... كاش مي‌شد گفت در اين نهر چه اتفاقي افتاد و اين آب آرام چه روزهايي كه به خود نديد! عكس و فيلمي هم نيست كه تو را روشن كند و برايت از حماسه‌هاي كربلاي چهار و پنج بگويد.
نقطه استارت كربلاي چهار، نهر عرايض بود. از دهكده عرايض تا رودخانه، چهار كيلومتر راه است. شبي كه براي كربلاي چهار حركت كرديم، از كنار جاده، خودمان را به نهر رسانديم. نزديكي پل نو و در همان حوالي قصر شيخ خزعل، سنگر حاج حسين خرازي بود كه هنوز هم آثارش هست. نزديكي‌هاي شهر، آتش شديد دشمن روي سر ما بود. عمليات لو رفته بود و دشمن آگاهي كامل از ما داشت؛ حتي مسير ما را دقيق مي‌دانست. تمام آتش و حجم آن روي اين نهر بود. آتش وحشتناكي بود. قايق‌ها آماده بود. هر قايق يازده نفر جا داشت. چون مي‌خواستيم از نهر عبور كنيم، مهمات كامل برداشته بوديم. قايق‌ها هم بنزين اضافه برداشته بودند. يك گلوله كافي بود تا آن قايق‌هاي آماده انفجار را با بچه‌هايي كه كوله‌پشتي‌شان پر از مهمات بود، تبديل به خاكستر كند. اين اتفاق افتاد. گلوله‌اي به يكي از قايق‌ها اصابت كرد و بعد، انفجار... . بچه‌ها همه پر مي‌كشيدند بالا. خيلي از قايق‌ها آتش گرفته بود. ديدبان‌هاي دشمن متوجه شدند و آتش چندين برابر شد. حالا ديگر نهر عرايض شده بود جاي پرواز ملائك. بچه‌هايي را مي‌شد ببيني كه آتش گرفته بودند و مي‌سوختند.
شهيد سيد محسن حسيني، مسئول دسته بود. پسر آرامي درست مانند پدر دور و بر بچه‌ها، دورشان مي‌چرخيد. آخرين نفري بود كه مي‌خوابيد و اولين نفر بود كه بيدار مي‌شد. خيلي هواي نيروهايش را داشت. وقتي مي‌خواستيم از نهر خارج شويم، توي قايق، يك تير خورد به دستش. دستش از مچ قطع شد. بين دو زانوي پاهاش دستش را گرفت لاي پايش و مي‌خنديد. مي‌دانستيم كه يك كاليبر چه درد وحشتناكي دارد، اما او مي‌خواست روحيه بچه‌ها خراب نشود. فقط مي‌خنديد. فرهاد رهنمايي مي‌رفت زير آب و بچه‌ها را بيرون مي‌كشيد؛ اول آتش بچه‌هايي را كه در حال سوختن بودند را خاموش مي‌كرد و بعد از آب بيرونشان مي‌آورد.
اينها روايت نهري است كه امروز تو از آن عبور مي‌كني تا به شلمچه برسي. آب مي‌بيني و حاشيه و نيزار؛ اما آن شب، اين نهر رنگ و بوي خون داشت و بوي سوختن بهترين فرزندان اين سرزمين را مي‌داد.
هنگام عمليات هم شهدا و زخمي‌ها را كه مي‌آوردند كنار همين نهر زمين مي‌گذاشتندشان تا آمبولانس از راه برسد. نهر معبر ما بود براي رسيدن به كربلاي چهار. در كربلاي پنج، بازمانده‌هاي كربلاي چهار از روي نهر حركت كردند به سمت شملچه. بچه‌ها كه از كنار اين نهر رد مي‌شدند، به ياد رفقايشان مي‌سوختند، مي‌گريستند و با آنها تجديد عهد مي‌كردند. مي‌گفتند بچه‌ها داريم مي‌آييم پيشتان. منتظر باشيد. كمي آن طرف‌تر در شملچه خيلي از بازمانده‌هاي اين عمليات كه شاهد مظلوميت بچه‌ها در نهر عرايض بودند، پشت سر حاج حسين راهي عرش خدا شدند.
آخرهاي جنگ، يكي از خط‌هاي پدافندي ما حاشيه همين نهر بود. براي آنهايي كه مي‌دانستند اينجا چه خبر است، شب‌ها كنار اين نهر غوغايي بود. اين نهر زيارتگاه بود. تا همين اواخر، تكه‌پاره‌هاي قايق‌هاي حامل به عرش رفتگان را همين جا پيدا مي‌كرديم؛ قايق‌هايي كه آن شب مركب شهدا بودند.
يادشان به خير؛ شهيد حاج علي باقري، شهيد حاج محمد زاهدي، جانبازي كه چشمي را قبلاً فرستاده بود بهشت، فرمانده گردان امام رضا، شيخ جواد قاسم‌پور، معاون گردان، سيد محسن حسيني، عباس سرائيان، اصغر امامي، حسين فروجاني، كيوان داريان، شهيد رهنما، شهيد ابراهيم، منصور رنجبران و حسن منصوري غواص و...! حال بچه‌ها قبل از كربلاي چهار، معنويتشان، روحانيتشان، همه و همه بي‌سابقه بود.
آخر جنگ، اين نهر خط مقدم شد؛ آن طرف با فاصله‌اي حدود يك كيلومتر عراقي‌ها بودند و اين طرف ما بوديم.
از خرمشهر به سمت شلمچه كه بيايي، به نهري مي‌رسي كه معبر زمين و آسمان شد و در يكي از همين شب‌هاي عاشورايي جنگ، بچه‌هاي عاشق كربلا را به مهماني حسين(ع) برد/ منبع امتداد

نوشته شده توسط غلامعلی نسائی  | لینک ثابت |

ايستگاه دل‌هاي بي‌قرار حسين(ع) (حسينيه)
حسينيه يعني عطر صلوات رزمندگاني كه خسته و كوفته از عمليات برمي‌گشتند تا با هم‌عهد و پيماني ببندند كه تا راه دوستاني كه كفن از خون داشتند را ادامه دهند؛ يعني خاطره‌ شربت‌‌ها و چايي‌ها، خنده‌ها و شوخي‌هاي قبل از عمليات و گريه‌ها و مرثيه فراق دوستان همرزم در بعد از عمليات، حسينية يعني سرزمين هيئتي كه حسيني شدند.
38 كيلومتري جاده اهواز به خرمشهر، دست راست چشمت به ايستگاه راه‌آهن حسينيه مي‌خورد كه از ايستگاه‌هاي بين راهي است. قبل از جنگ، فعال بود و محل ايست و كنترل قطارها.
جاده پاسگاه زيد يكي از مسيرهاي حمله عراق بود نزديك اين ايستگاه كه سه‌راهي مهم و استراتژيكي حسينه را شكل مي‌دهد.
اين ايستگاه در عمليات بيت‌المقدس از دست عراقي‌ها خارج شد و از محورهاي اصلي عمليات بود چرا كه پس از آزادسازي، حفظ و پدافند در آن منطقه براي نيروهاي اسلام بسيار مهم بود. از طرفي ارتش عراق با توجه به دشت وسيع اطراف آن و راه ارتباطي خرمشهر ـ اهواز بسيار تلاش مي‌كرد آن را بازپس بگيرد كه پس از قبول ناتواني بازپس‌گيري، با آتش شديد توپخانه در اين نقطه، جهنمي از آتش درست كرد.
در جريان عمليات رمضان، يكي از اصلي‌ترين محورهاي هجوم به دشمن بود كه در آن، پاسگاه بسيار مهم زيد از دست بعثي‌ها آزاد شد.
همزمان با عمليات خيبر، يكي از محورهايي كه در آن رزمندگان اسلام با اجراي تك فريب، باعث پيشروي نيروهاي اسلام و كم شدن فشار در شرق دجله و جزاير مجنون گرديد، همين ايستگاه است.
اين ايستگاه در جريان عمليات‌هاي كربلاي 4 و 5 و 8 و بيت‌المقدس 7 هم به‌ عنوان يكي از عقبه‌هاي مهم و فعال يگان‌هاي خودي بود. تعداد زيادي از يگان‌هاي عمل كننده در اطراف اين ايستگاه استقرار داشتند و ايستگاه بازرسي و كنترل هم در اين منطقه داير شد كه تردد نيروها را كنترل مي‌كرد و اين پست دژباني تا پايان جنگ داير بود.

در هفت كيلومتري ايستگاه حسينيه، در جادة شهيد شركت، بيمارستان بزرگ صحرايي امام حسين(ع) قرار دارد كه در عمليات‌هاي كربلاي 4 و 5 بيشتر مجروحان به اين بيمارستان مجهز منتقل مي‌شدند و پس از مداوا براي ادامه درمان به پشت جبهه منتقل مي‌شدند و همين امر اين ايستگاه را بسيار حياتي و با اهميت كرده بود.
دشمن همواره با بمباران هوايي اين منطقه، بر آن بود كه امنيت را از اين منطقه سلب كند و پدافندهاي مستقر در اطراف اين ايستگاه، كمي از فشار دشمن را كم مي‌كرد.

بچه‌ها به‌ش مي‌گفتند محمود سوسول. بچه كُله‌رود و ساكن شاهين‌شهر بود. شب مرحله سوم عمليات كربلاي 5 گوشه‌اي از قرارگاه، نزديك ايستگاه حسينيه، نشسته بود و گريه مي‌كرد. ما كربلاي چهار را با آن وضعيت ديده بوديم. رفقايمان پيش چشممان پرپر شده بودند. خيلي‌ها فكر مي‌كردند محمود ترسيده. رفتم سراغش. پرسيدم: چي شده؟ گفت: ولم كن. گفتم: محمود، بچه‌ها مي‌گويند تو ترسيدي. گفت: بگذار هر فكري كه مي‌خواهند بكنند. خيلي اصرار كردم كه چرا گريه مي‌كند. گفت: داداش محمد، من فردا شب شهيد مي‌شوم. مانده‌ام كه چطور به ملاقات حضرت زهرا(س) شرفياب شوم.
جدي نگرفتم. فردا كه رفتيم براي عمليات، توي پنج ضعلي معروف شلمچه، يك بار ديگر ديدمش. آمد با من دست داد و روبوسي كرد. مي‌خواست به خط مقدم برود. گفت: محمد، بعد از بريدگي سمت راست، نزديك اولين تانك منهدم شده بيا سراغ من.
سه ـ چهار ساعت بعد، يكي از بچه‌ها به من گفت: محمود رفت. گفتم: كجاست؟ دقيقا همان نشاني‌اي را داد كه قبل از عمليات به من داده بود. تير درست توي صورتش خورده بود.

عمليات بيت المقدس7 معروف شده بود به «عمليات عطش». بچه‌هايي كه عمل كرده بودند، برگشتند به همين موقعيت. بازماندگان، از يك قدمي شهادت برگشته بودند. لب‌ها خشك بود و زبان از تشنگي حركت نمي‌كرد. اما به هر كدام جرعه‌اي آب و شربت مي‌داديم نمي‌خوردند. همه به ياد رفقايي كه تشنه جان داده بودند، فقط گريه مي‌كردند.

«قرارگاه عملياتي جنوب كربلا» در هشت كيلومتري ايستگاه حسينيه قرار دارد كه روزي قرار دل‌هاي بي‌قرار حسين(ع) بود./ منبع امتداد

نوشته شده توسط غلامعلی نسائی  | لینک ثابت |