بلند تر بگو ؛! فریاد بزن ؛ بغض سال های فرو خورده را چرا که من خود فرو خورده ام این بغض را دلم میخواهد تو بشکنی ؛ پس بلند بسان کوه به مانند فریادی در شب های عملیات (الله اکبر) همان فریادی که از عمق وجودت چوآسمان خراش قلب دشمن بعثی را متلاشی میکرد . همان فریادی که دل دشمن زبون را بلرزه در می آورد. همان فریادی که تا عرش تو را همراهی میکرد . چرا صدایت را میخوری همرزم من ؛؛ چرا بغض کردی ؛! چرا اینگونه خودت را فرو میخوری … چرا چونان در معبر خزیدن و نفس هایت را فرو خوردن دیگر از آن واقعه زمان بسیاری گذشته ؛؛ چرا خودت را رها نمیکنی .میدانم که چرا رها نمیشوی .. چرا که دیگر چیزی باقی باقی نمانده …برای کسی که همه وجودش را در جنگ جا گذاشته چگونه از آن جدا شود … میدانم کجا باید فریاد بلند تو را بشنوم در خلوت سجاده ات … با خدا ؛
میدانم اینجا درین دیار خفتگان فریاد ت به جائی نمی رسد … چرا که همه در غفتلتی بزرگ فرو خفته اند و خوابیده اند. مگر این صندلی های نرم و خوشخواب میگذارد کسی بیدار شود . مگر میشود در میان این امواج تو در توی خود پرستی و ریا و تزویر صدایت به جائی برسد .
پس خاموش بمان رفیق و با درد و رنج خویش همساز باش و بمان با خلوت دلت با خدا
من نیز خاموشی تو را چراغانی میکنم ؛ بغض تو را جشن میگیرم ؛ و رسوائی خفتگان در غبار غفلت را…
+ نوشته شده توسط غلامعلی نسائی در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت
22:51 |