کاش همسایه خدا میشدیم
از قفس تن رها میشدم
از زمین ازین تن خاکی خود جدا میشدیم ؛ میرفتیم و همنشین سیدالشهدا میشدیم در آن نیمه شب ؛ شب حمله بود خداوند مشتاق دیدار یک رزمنده بود منم داشتم همسایه خدا میشدم از خودم ازین تن خاکیم جدا میشدم باورم شده بود که همنشین سیداشهدا میشدم گاه از زمین جدا میشدم دمی دیگر ازعمق آسمان بر زمین رها میشدم درآن غربت و نیمه شب میان نیزار ها هر گوشه ای صدای ناله بود آه در حنجره پاره پاره بود نوبت من بیچاره بود. همه رفتند و آسمانی شدن بازماندگان در آن نیمه شب زین پس در زمین زندانی شدن..
بلند تر بگو ؛! فریاد بزن ؛ بغض سال های فرو خورده را چرا که من خود فرو خورده ام این بغض را دلم میخواهد تو بشکنی ؛ پس بلند بسان کوه به مانند فریادی در شب های عملیات (الله اکبر) همان فریادی که از عمق وجودت چوآسمان خراش قلب دشمن بعثی را متلاشی میکرد . همان فریادی که دل دشمن زبون را بلرزه در می آورد. همان فریادی که تا عرش تو را همراهی میکرد . چرا صدایت را میخوری همرزم من ؛؛ چرا بغض کردی ؛! چرا اینگونه خودت را فرو میخوری … چرا چونان در معبر خزیدن و نفس هایت را فرو خوردن دیگر از آن واقعه زمان بسیاری گذشته ؛؛ چرا خودت را رها نمیکنی .میدانم که چرا رها نمیشوی .. چرا که دیگر چیزی باقی باقی نمانده …برای کسی که همه وجودش را در جنگ جا گذاشته چگونه از آن جدا شود … میدانم کجا باید فریاد بلند تو را بشنوم در خلوت سجاده ات … با خدا ؛
میدانم اینجا درین دیار خفتگان فریاد ت به جائی نمی رسد … چرا که همه در غفتلتی بزرگ فرو خفته اند و خوابیده اند. مگر این صندلی های نرم و خوشخواب میگذارد کسی بیدار شود . مگر میشود در میان این امواج تو در توی خود پرستی و ریا و تزویر صدایت به جائی برسد .
پس خاموش بمان رفیق و با درد و رنج خویش همساز باش و بمان با خلوت دلت با خدا
من نیز خاموشی تو را چراغانی میکنم ؛ بغض تو را جشن میگیرم ؛ و رسوائی خفتگان در غبار غفلت را…
«ديروز پل ميشديم از سر دلدادگي براي رهاي ؛ امروز نردبانمان ميكنند براي …
ميدونم داريد اين روزها سرکشي ميکنيد. ميخواهيد خودي نشون بديد. ميخواهيد به من بگيد ديدي سر حرفت نبودي و نتونستي تحملمان کني. کور خونديد. اون وقتي که اومديد، سرخ بوديد و پنجههامو متلاشي کرديد. من که با شماها کاري ندارم. چه شبهايي که تا صبح نخوابيدم. براتون گفته بودم از اون شبي که به مهماني تنم اومديد. تازه تقصير من که نبود. اگه دست من بود، ميبردمتون بهشت؛ تو آسمون. خدا خواست كه با شما باشم. بودم، اما حالا داريد سرکشي ميکنيد؛ لابد پيش خودتون ميگيد عجب آدم پوستکلفتي هست اين مرد. اينهمه تنشرو تکهتکه کرديم، اما...
حق دارم دستم رو قايمش کنم. شما كه جاتون بد نيست. به شما که بد نميگذره. حالا زديد به سيم آخرو ميخواهيد کار رو يکسره کنيد؟ خوب، من تا آخرش ايستادم. من بايد بنالم. من بايد رنج درد شما رو تابلو کنم. تحمل شما که برام خيلي آسونه، اما تحمل خيلي از آدمها که سروتهشون پشيزي نميارزه، سخته؛ آدمها اين آدماي متقلّب و متظاهر و هيچي نفهم که از درد و رنج چيزي نميفهمن.
خنده داره. ميخواهيد چي رو به من ثابت کنيد؟ مردانگي، وفا يا بيوفايي رو؟ غصه نخوريد. من تا آخرش با شما هستم؛ تا بهشت.


