تبليغاتX
آخرین دوران رنج
افلاکیان ..... شهید حسن محمد علیخانی یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 15:13

گروه تلویزونی بسیج با حمایت معنوی از امتداد به مهمانی شهیدان مبروند" هر هفته" 


فردا مهمان  شهید حسن محمد علیخانی .....


توی کانال در خواب و بیادری بودم که یکی گفت: حسن علیخانی بچه کجاست" داشتیم میرفتیم که یه تیر خورد...! تیر کالیبر"فقط گفت آخ و افتاد زمین.. تاریک بود"بردمش کنار یه تانک سوخته" تیر درست خورده بود تو شمکش" لباسش رو دادم بالا شکمش سوراخ بود. پاره شده بود. تیر کالیبر بود.

از خوای پریدم! پر شدم از هجران و غم و فراق و داد زدم حالا کجاست"

گفت" شهید شد

افتادم .....

فردا مهمان حسن محمد علیخانی ام... همکلاسی فوکلی....


از راست: نفر اول در دایره خونین" شهید حسن محمد علیخانی

و به ترتیب"

و شهید محمد حاجیلری

و من صادره از کجا....

و شهید تخریبچی " اسماعیل مهاجر

از راست داخل دایره خونین" شهید بسیجی حسن محمد علیخانی

عکس قبل عملیات محرم و شهادت حسن محمد علیخانی



گروه تلویزونی بسیج" افلاکیان"

نشریه امتداد

خطی بی پایان تا ملکوت شهیدان

من بودم او بود و گمنامی...  | لینک ثابت |

روزی جنگی بود... شنبه سیزدهم شهریور 1389 10:37

روزی جنگی بود .... نقطه سر خط .... 

جنگ نوین...  دفاع شیمیائی ... میکروبی .....  R


پی نوشت:

نقطه ها مفهوم خاصی ندارن

من بودم او بود و گمنامی...  | لینک ثابت |

باید از دست بدی تا بدست بیاری.... پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 1:23
از مرحله ای به مرحله دیگر زندگی رهنمون می شدم.....

تاول ها همه تاوان عاشقی، عجب راویتی دارد این زندگی.... 

باید بشکنی... تا شکسته شوی ...

باید از دست بدهی....

تا بدست بیاوری ...

باید سرت را بدهی تا سر بر آغوش آسمان بگذاری...

باید بمیری تا زنده بشوی ...

نظم ستون را می شکنم. از هیبت تانک ها و غرش وحشیانه اش برای لحظاتی می ترسم.

فرو می خورم، همه حودم را و پنهان می کنم.!

ستون را شکسته ام. از جا بر می خیزم، مقابل تانک که به طور حشیانه ای هجوم آورده است به قامت می ایستم. شیطان درون  را که برای لحظاتی پنهانم کرده بود،  می شکنم.!  بی نظمی همه جای  معبر را گرفته، دو نوار سفید رنگ در دو طرف...! والمری ها مثل گرگ های وحشی نگاهم می کنند. می دانم فقط کافیست نیم قدم هل بخورم به سیم تله شده پشت نوار و یک ستون را  از پای در بیاورم. مراقب کلاشینکف های پشت سرم نیز هستم.  و گلوله های تیر بارچی سمج عراقی که روی خاکریز  چند قدمی ام مثل شغال از دهان تیربار زوزه می کشد.  حالا حکما تا زانو در پوکه فرو رفته!
با هر خیزش روی خاک، خاک می شوم و در دم بندگی ام را به خدا ابلاغ می کنم.  بیش از یک ساعت  دشمن مقاومت می کند. بهرام یه گلوله خورده به زانوهاش، از کنارش عبور می کنم. دیده بودم بچه ها بهرام صداش می کنند. می لرزید. خون تا نوک پوتینش جاری بود و نم نم خاک را بارور هم می کرد. رمل بود، خون که می نشست فرو می رفت و ردش می ماند. برای لحظاتی مات متحیر نگاهش کردم.!! دلش می خواست که حرفی بزنم،؟ کاری کنم. چنان می لرزید و داندان هاش بهم می خورد.  و شانه هاش می لرزید هنوز پشت لبش سبز نشده بود. تو دلم فکر کردم حکما دو سالی از خودم کوچکتره...! نگاهم کرد! نگاهش کردم و راهم را گرفتم و از شیار خاکریز زدم بالا! تو دلش چه فکر می کرد!؟  اما من امدادگر نبودم. بلانگارد، باند... من کلاشینکف داشتم. از شیار رد شدم یک راست رفتم سنگر تیربارچی سمجی که ساعتی مارو در چند قدمی خودش زیر رگبار گلوله گرفته و یه ستون رو متوقف  کرده بود.  نگاه کردم حتی یه گلوله هم براش نمانده! پام رو گذاشتم تو پوکه های پای پلان تیربار و کمی جابجا کردم،  فرو رفت. کز کرده بود گوشه ای  و در ناباوری مثل یک مرد ذلیل می نالید. از سنگر بیرون رفتم. دو قدم جلوتر کلت برتا و یه رادیو کوچک را برداشتم. روشن بود و به فارسی هم مارش جنگ می زد. صاحبش نمی دانم گریخته بود یا کشته شده بود. کلتش براق بود و برتا 45، ژست گرفتم بستم کنار قمقمه ام و یه دوربین مادون قرمز، رادیو را روی دست بلند کردم تا همه صدای مارش جنگ را بشنوند. بچه ها یکی یکی از شیار بالا می آمدند.
 چند عراقی مثل جغد های کور  بیرون سنگر با یه عکس حضرت امام می نالیدند و الدخیل الخمینی می گفتند. سنگرها پله می خورد. پله هارو.... و از اولی پائین رفتم. از پشت سر یکی داد کشید! فرمانده بود. شمردم شاید ده تا پله می خورد تا برسد به داخل سنگر عراقی، مستحکم هم بود. داد زدم تعل تعل تند تند .... هیچ صدای بگوش نمی رسید. هر چه فریاد کشیدم از داخل سنگر یه عنکبوت  هم بیرون نیامد. نگاه کردم به کلاشم و گذاشتم روی رگبار و داد کشیدم الله اکبر .... ورودی سنگر را رگبار بستم. یه مرد قلچماچ از پشت پتوی ورودی سنگر لرزید و با شکم مثل گاو نعره زد و افتاد رو زمین. قایم شده بود پشت در سنگر  و من از کجا خبر داشتم.  همه گلوله هام رو شلیک کرده بودم. تو دلم فریاد کشیدم لعنتی چقدر داد زدم.... ناگهان از پشت سوختم و با سر فرو رفتم پائین روی جنازه بعثی ... هق زدم و بلند شدم.؟  فرمانده بود  داد می زد چرا  زدیش ...؟ گفتم: نامرد و هر چه داد زدم هر چه فریاد زدم خودش رو نشون نداد.... کور زدم افتاد .... چه می کردم؟ می رفتم داخل تعارفش می کردم و دو تا نارنجک و سه تا خشاب و بعد کلاشم رو بلند کردم و گفتم ها بدم بهش .... زیر لب غرید رفت ....  
در هر مرحله اش حکایت ها دارد و شکایت ها و....
 تا برسد به یه نقطه پایان آرزو که ماًمن اصلی توست.
از هزار وادی باید عبور کنید. و چه ها که نخواهی دید. مرحله به مرحله تو را سوق می دهد تا برسی به آن نقطه معین. هر چه به مرکز آن نطقه که کانون هستی توست، نزدیک تر که می شوی، پس لرزه های کمتری داری و در امان تری. و هر لحطه اشتیاقت برای رسیدن به آن مرحله پایانی شگفتنه تر می شود. برای همه رسیدن ها به آن نقطه نور باید همچی ات رو فدا کنی..... باید بگذری تا بدست بیاری...
مثل رسیدن به مرکز نور که چه سختی ها  زباید تحمل کنی و رنج ها ببری و درد ها بکشی و غصه ها بخوری و اشک ها بریزی تا برسی به نقطه جوش و ذوب شی و تا از نوع دیگر دو باره آغاز شی و در هیبت نور و یه زندگی تازه رو آغاز کنی... و به آرامش ابدی برسی.....
می گفت: تو این شهر سیاه تو این شهر شلوغ  نفسام بند انداخته و دارد خفه ام می کند یه چیزی که راه گلویم را بسته آن وموقع ابتدا بهش می خندیدم و ته دلم  می گفتم یعنی چه مگه می شه این همه  تو این  دوره و زمونه با این همه رنگ ها که هر لحظه یکی رنگ می بازه...  نه  نمی خواستم دلش رو بشکنم و مجبور به اطاعت بودم.  دلم براش می سوخت. اما روم نمی شد که بگم دلم برات سوخته و ..... بعد گم شد
خیلی طول نکشید که یه همهمه ای از درونم برخاست و حال عجیبی پیدا کردم. قصه ها تراوید و ناگفته های که سال ها در عالم درونی ام پنهان شده بود مثه یه راز شگفته شد. آنقدر سر بسرمون گذاشت و زیر رومون کرد و بهم ریخت و که یه عالمه تلنبار شد روی دلم. کجا ببرم این همه رو .....
 تازه فهمیدم چه بلائی سرم آمده و این طوفان از کجا بر خواسته و مرا دارد به کجا سوق می دهد. وقتی بغض راه گلوم رو بست یه لیوان آب! یه لقمه نان هم چاره اش نشد. دویدم هر کجا که بود. سرک کشیدم. با پای برهنه کوچه به کوچه شهر به شهر صحرا به صحرا و دریا به دریا انگار یه توهم بود یه رویا یه خیال از هر شهیدی که دیدم ردش و پرسیدم. نبود مگه هبوط نکرده بود. شاید...  نمی دانم  فقط می خواستم حالم رو گزارش کنم. و بگم که چه ام شده از بغض بگم و ازینکه راه نفسام بند میاد و شکسته می شیم. می افتم و نرم نرم می سوزم و خاکستر می شم. گاهی شهید حسن محمد علیخانی هم  وقت گیر میاره  وسط دعوا نرخ تعین می کنه. بازم دم حبیب گرم. خیلی وقته بی خبرم. مگه اجازت ون  رو گرفتند از ما... به چه جرمی... اصغر... حبیب.... نصرت یادتونه آخرین بارم بود که بهم چی نشونه دادین" حبیب بود و نصرت و حسن" وقتی  اون سرباز قدر راهم و گرفت" داد زدم! آهای حبیب بیا این نگهبانه چی می گه" تو با دست اشاره کردی!  بزار بیاد" هنوز رد دست اون سرباز وقتی کوبید رو سینه ام!  نرم نرم درد می کنه. احساس می کنم همین حالا وقتی پنجه های قدرش رو کوبید تو سینه ام.... داشتم همون جا تموم می کردم و نخواستم کم بیارم. اگه تو نبودی حکما باهاش درگیر می شدم و می نداختنم تو سلول انفرادی! خوب شد که تو رو دارم. نه رفیق و که همه جا به کارم میای و همه جا به دادم می رسی، رفاقت یعنی این، هیچ وقت واسم کم نزاشتی، اگه اون انجا کنار ساحل، رو ماسه ها.... کاش دستم و رها نمی کردی، گفتم همچی تموم شد. دیگه رفتیم. اصغر زاری هارو که دید ناله هارو که شنید. دلش سوخت. می دونم که اصغر چقدر بهش ارادت داره،... کاش او نبود و مزاحم ما نمی شد. الان چه عالمی داشتیم ما با هم.. شوخی ها و... یادت قهر می کردی...
بگذریم. میدونی حالا بد جوری بغض می کنم. کارم از اشک های نم نم گذشته دیگه شره می کنه، مثه بارون نیستانی، کف دستام و می زارم زیر گونه هام. لبریز می شه، می خواستم همین رو بگم که  توی این شهر شلوغ این دلتنگی ها این بغض راه گلوم رو می بنده گاهی احساس خفگی بهم دست می ده ... می دونم تو یکی ازین بغض ها اگه خفه نشم توی اشکام غرق می شم. هر که حال خودش رو می فهمه. دیگه موندم. یکی زنگ زد گفت: اخه چقده سنگ دلی برو یه کاری کن واسه  تب کردن هات. اینهمه سوختن ها و دردها مگه راه چاره نداره... چی بگم وقتی حالم رو نمی فهمه که چه می کشم و از کجا دارم می سوزم.
که بخدا بگم هستم تا آخر هر چه که هست. و بهش بگم بندگی اگه این نیست پس چیه؟ زار الکی زدن و نه بزار بسوزم و بگم من عاشق سوختنم و ذوب شدن...
 واسه چی برم بدم تیغ و ا تیغ ش کنند. موندم که با خودم ببرم مگه اینا سند نیست. مگه اینا مقدس نیست. باز آنقدر بسوزم. گفت: اینهمه دیونگی؟ گفتم مگه مجنون چه دیده بود.
لیلی بودم و ولیکن اکنون/ مجنون ترم از هزار مجنون/ " یه لیلی تمام وقت ...

وقتی انسان میخواد که ازین مرحله سخت زندگی عبور کنه باید پا بگذاره رو همچی اش، رو همه خواسته هاش و در مرحله تازه تری قرار بگیری و در یه نقطه قشنگ..... ساکن بشه

باید بمیره تا زنده بشه ...

باید از دست بده هر چه که داره  تا بدست بیاره....

  باید بمیره تا زنده بشه...

و در هیبت نور ....

نور شود

نور
من بودم او بود و گمنامی...  | لینک ثابت |

لباسم را به بهشت برد دوشنبه هشتم شهریور 1389 22:57

شهید بسیجی «سید محسن حسینی» لباسم را به بهشت برد

تازه از بيمارستان مرخص شده بودم. درست و حسابي هم نمي‌‌توانستم راه بروم. توي خواب و بيداري بودم. انگار تنها توي خانه بودم. با صداي در بيدار شدم. چنان به در مي‌‌كوبيد كه انگار دنبالش كرده باشند. سراسيمه پريدم و روي پله‌ها سر خوردم. بعد پهن شدم روي زمين. تازه به‌خاطر جراحت تركش‌ها عمل كرده بودم؛ اونم چي! حدود سي سانتي را برش‌زده بودند كه با كوچك‌ترين صدمه خونريزي مي‌‌كرد.

در به‌شدت صدا مي‌كرد. داد زدم: چه خبرته؟ سر آوردي مگه؟


در را كه باز كردم، كپ كردم. پرسيدم: سيدمحسن، چي شده سراسيمه؟»

گفت: «چي سراسيمه؟ تو حالت زيادي خوش نيست.»

گفتم: «حالا چي نمي‌‌خواهي؟ بياي تو!»

داشت به زمين نگاه مي‌‌كرد. گفتم: كجائي؟»

گفت: «هي پسر، خون.»

گفتم: «چي خون؟»

گفت: «نگاه كن. از پاهات داره خون مي‌ريزه.»

نگاه كردم. ديدم واي، زمين سرخ شده. گفت: «چي شده؟»

گفتم: «هيچي، بيا تو. مهم نيست. جاي زخم تركشه. ان‌شاءلله نصيب شما بشه.»

گفت: «ما رو چه به اين گدا گدولا! بگو تانك بخوريم يا موشك.» بعد آمد داخل حياط. گفت: «نيامدم كه چايي بخورم. يه چيزي ازت مي‌‌خوام. ساعت چهار بعدازظهر امروز اعزام داريم. دارم مي‌رم جبهه.»

گفتم: چي دارم كه به كارت بياد؟ آمدي خداحافظي، دمت گرم. خيلي با معرفتي پسر.»

گفت: «اول پاهاتو ببند، بعد مي‌‌گم.»

گفتم: «ما ازين شانس‌ها نداريم.» بعد رفتم يك باند بلند رو پيچيدم روي زخم و گفتم: «خُب، حالا بگو چي شده كه ياد ما افتادي؟»

گفت: «شلوار بسيجي‌تو رو مي‌‌خوام.»

زدم زير خنده وگفتم: «نه ديگه، شوخي مي‌كني؟ سيدمحسن، شلوار من؟ مي‌خواي زيره به كرمان ببري؟»

گفت: «نه به‌ خدا. به دلم زده با شلوار يه جانباز شهيد بشم.»

سرخ شدم؛ گيج، گنگ و مات و متحير. گفتم: «اولاً شلوار من يه لنگه‌اش رو شب عمليات خمپاره برد، فاتحه. دوم اينكه لنگه ديگه شو خواهراي پرستار شيرازي قيچي‌زدن. كجاشو بدم. باقي‌اش هم كه نيست... نه، ما نداريم. نشاني غلط به شما دادن برادر.»

سيدمحسن گفت: «اذيت نكن. چي نشاني غلط؟ همين هفته پيش ننه‌ام سر مزار شهدا به پات ديده. كلي هم خوشش اومده بود. گفت حتماً ازتون بگيرم.»

گفتم: چه عرض كنم. باشه. فقط يادت باشه اين رو كردستان داده بودن. نگه داشتم براي سفر بعدي. ديدي كه جنوب هم نبردمش. كلي دلش تنگ جنگه. تنگ جنوبه. دلش پوسيد توي كردستان.»

خنديد و ريش‌هاي بور و كوتاهش را پيچوند و گفت: «آفرين! گل گفتي. دارم مي‌برمش جنوب.»

گفتم: «فرض كه اصلاً بردي كه مي‌خواي چه بشه؟»

گفت: «خوب مي‌خوام ببرم شهيد بشم. مگه بده؟ دلت نمي‌‌خواد شلوارت شهيد بشه؟»

گفتم: «ديگه نوبرش والله.»

شلوار رو دادم دستش. فوراً همون‌جا پوشيد و روبوسي وداع كرد و رفت. توي كوچه كه داشت مي‌‌رفت، داد زدم: «سيدمحسن‌جان، شلوار مال تو. خوشگل شدي‌ها. شايد بي‌راه هم نگي. نور بالا كه مي‌زني.»

‌نگاهي كرد و لبخندي شيرين روي لب‌هاش نشست؛ لبخندي كه غمي سنگين همراه با غربت‌رو بر دل من نشوند.

چند هفته بعد جنازه‌اش را كه آوردن، ديدم شلوارم كلي تركش‌خورده و سوخته خوني شده.

سيدمحسن حسيني، شلوارم رو برد بهشت؛ به همين سادگي.

منبع: نشریه امتداد


من بودم او بود و گمنامی...  | لینک ثابت |

انسان من منتشره است. دوشنبه هشتم شهریور 1389 17:33
سید شهیدان، آقا سید مرتضی آوینی، می گوید: انسان من منتشره است. آنچه از او می تراود، همان حقیقت درونی اوست. که هم صورت بهشتی دارد هم صورت جهنمی...

هر چه از انسان می تراود همانست که در ذات اوست. نه کم نه بیش...

شهید آوینی برای من همه هویت و حقیقت من است. من ندیدم و نشنیدم آقا سید مرتضی آوینی جائی از خودش حرفی زده باشد. یک بار توفیقی شد پای دلش نشستم. و برای من ارزش مند است که همان یک بار از نزدیک دیدمش، نه مغرور بود نه اهل نامجوئی.... اگر صدای شهید آوینی را از فیلم های مستندش بر دارند....! شما یک مستند جنگی را  نگاه می کنید اما وقتی همراهش صدای عرفانی اوست به شما هویت میدهد و با دل و جان درک می کنی.... چون شهید آوینی مخلص بود اخلاص عمل داشت. اهل تقوا بود. حتی شما در هیچ کجای آثار شهید آوینی یه کلمه ناشایست پیدا نمی کنی که گفته باشد. نوشته باشد. به کسی فحاشی کرده باشد. یه کتابی رو خوندم که با تاسف سوره مهر هم چاپش کرده بود و در ده صفحه ابتدائی اش در هر برگش با تاسف از کلمات ناشایستی بهره برده بود و خیلی های دیگر بنام ارزش و بنام بچه مذهبی که نمی گویم بچه بسیجی که بسیجی حرمت دارد. زمان جنگ باید شما رضایت نامه از پدر و مادر می بردی که بروی بجنگی و از کشورت دفاع کنی، بسیجی شدن ملاک های خاص خودش را داشت. میخواستی از امر ولایت فقیه اطاعت کنی و بروی جهان و بروی علیه ظلم بجنگی و دفاع کنی و کشته بشوی، برای زخمی شدن برای دادند جان باید رضایت پدر مادر را می بردی، مثل دختر و پسری که میخواهند ازدواج کنند. باید رضایت بزرگ تر را داشته باشند وگرنه از لحاظ شرعی به مشکل بر می خورند. حتی اگر بخواهند با یک نامحرمی حالا در هر زمینه ای حتی برای دانستن و فهیم شدن، باید از بزرگ ترت مجوز داشته باشید تا بتونی با یه نامحرمی ارتباط بر قرار کنی، اینها دستور شرع است. نه اینکه من از پیش خودم در آورده باشم. وقتی شما برای یک نامحرم کامنت خصوصی می گذاری وقتی گفت شنود ها ادامه پیدا میکند. در چت روم ها... خداوند راضی نیست. بخاطر اینکه خودت را فقیه میدانی و برای خودت حکم صادر میکنی، و یه کلاه شرعی هم می گذاری...

شهید آوینی در جائی گفته بود  و این خطر فضای مجازی را به ما گوش زد کرده بود. و ما نفهمیدیم. خیلی ها افسار گریخته بنام ارزش به سرعت تمام بی ارزشی تولید میکنند. و این جوان احسای و پاک را در بدو نوجوانی دچار سر در گمی و افراط در استفاده از کلمات سخیف میکنند.

به والله شهداء ازین جور حرف ها و شوخی ها و طنازی ها نداشتند. طنز بچه های جنگ، شوخی جبهه ها همه از سر معرفت بود. حتی از استعاره هم بهره نمی بردند. بخدای واحد شهداء اینطوری نبودند. حتی ما با خریدن کتاب و خواندن آثار بعضی ازین افراد معلوم الحال روز قیامت باید جواب پس بدیم. 

به عنوان یه بنده ناچیز که خودم را هچ نمیدانم به شما جوان ها نصیحت میکنم که حتی لینک دادن به کسی که سیاه نمائی میکند و بی ارزشی تولید میکند و شما که مبلغش می شوی روز قیامت باید پاسخ گو باشی.

من خودم را هرگز معصوم از خطا نمیدانم ولی تلاش میکنم که نیفتم. اگر افتادم خودم را  محاکمه میکنم قبل اینکه خداوند حکمش را بر من به اجرا بگذارد من خودم را مجازات میکنم. ما انسانیم و نا خواسته شاید دچار لغزش یشیم اما نه آن لغزشی که ما را مرکتب عمل حرام کند. خدا ببخشد که اینجا ازین حرفها میزنم. نه شاید از روی خیر خواهی نظری بدهیم که بعد متوجه بشیم نه آن نظر ما درست نبوده و باعث رنجش و و آزار بنده ای شدیم. یا در دل مون غیبت کسی را کنیم همین این ها رو میگم افتادن و خطا نه چیز دیگری، ما دست داده و دست زخمی مون مقابل چشم های ماست که برای چه داده ایم لحظه ای درد جنگ ما رو رها نمیکنه، خدارو شاکریم که اینها مثل یک زنگ خطر همیشه با ماست. وقتی میگم گوش هامون مدام شب روز بر اثر موج گرفتگی صوت میکشه، مثل اینکه شما رو در یه فضای بسته قرار بدن و برای شما یه صدای صوت خیلی خفیف حتی کنار گوشت پخش کنند. ببین چقدر دوام می آری.... تو دیوانه خواهی شد.. اصلا به تو فرصت نمی دهد صدای دیگری را بشنوی و حوصله ات را سر می برد. بعد همگام با این صدای نا به هنجار همه وجودت  پر ترکش هم باشد. ترکش ها از درون دل دل می زنند. مثل قلب آدمیزاد کوپ کوپ کوپ .... میزنه، مثل اینکه یه عالمه آدم نامرئی، همه جای تو را شب روز با لبه تیز یک شیشه یا یه سوزن به تنت نیش بززند. درد همه داشته باشی... مدام تب خال هم داشته باشی و همه اینها باشد و بعد همه اینها مقدس هم باشد برای تو ارزش مند هم باشد باعث افتخارت هم پیش خدا نه پیش بنده ها باشد. همین که سمت خطا بروی یه عالمه ندای درونی و بیرونی جلوی تو را میگیرد. حتی نمیگذارد که بهش فکر کنی. اصلا مثل نرم افزار ارور میدند.... اینها هوای تورا دارند. با همه احوال گاهی آنقدر پریشانی که نمیفهمی چه میکنی، اما همینکه متوجه حضور خودت درین واقعه شدی می شوی مراقب خودت. به عنوان یه بنده ناچیز خدا که جنگ رو درک کرده نمیگم من از جنگ از خودم چیزی دارم میگم من دیده ام و با هم زندگی کردیم. حالا بگذریم از رفقای صمیمی که شهید شدن و اینهمه سال که دارم از خاطرات رزمندگان و خانواده شهیدان می نویسم. گاهی  خواندن یه وصیت نامه شهید افضل است از صد..... بخدا بعضی کتاب ها جز بی ادبی هیچ ندارند که تو یاد بگیری.....

بروید از شهید آوینی بیشتر بخوانید و عمل کنید، این احسن نیست که ما فقط نام شهدا رو باهاش خودمون رو مطرح کنیم که بله من اینقده شهید اوینی رو دوست دارم. یا شهدای دیگر را ...

شهداء اخلاق مدار بودند و با ادب و ...

از ابتدای ماه رمضان شبکه قران خیلی به دلم نشست مخوصا پای درس آیت الله ناصری، هم بیان خوش و هم سنگین، ترجیع دادم که از همه کارهام بزنم و این مهم را از دست ندهم. خیلی آموختم...

خدایا دست دل ما رو بگیر و رها مون مکن ....

من بودم او بود و گمنامی...  | لینک ثابت |

جنگ با همه نعمت های خدائی اش، جنگ هشت ساله ما، که یک دفاع جانانه علیه خود پرستی های روانی  ظالمانی چون آمریکا و اسرائیل و گروهک های سر سپرده اش در داخل و خارج بود. خارج از تآمین های ادبی اش که کمتر به آن پرداخته شده « اضطراب ناشی از جنگ است» چیزی که من و بیشتر همرزمان، زخمی ام با آن درگیر هستیم؟
بی خوابی، ترس مجهول و ناشناخته، هنگام خواب، افسردگی، بغض، اندوه، غم و دلتنگی و فراق، پرخاشگری، دلشوره و دلواپسی، در اول صبح که از خواب بلند می شوی، انگار وسط معرکه جنگ قرار داری و پشت خاکریزی و صدای شنی های تانک، و فریاد بچه ها، عراقی ها... عراقی ها، شیمیائی،! شیمیائی، زدن..!

همهمه ای در جان و روانت! باز صدای غرش تانک و فریاد پاتک و ضجه و ناله و صدای الله اکبر و یا زهراء و جیغ رزمنده ای از شانه خاکریز و تانک تانک تانک، غرش کاتیوشا، خمپاره و کالیبر و تک تیر انداز های عراقی، وسط غبار ناشی از شنی های تانک، باز فریاد پاتک و فرار...تک و پاتک...

این ها رو هر صبح که از خواب بیدار می شوی در روح و دل و جانت می شنوی، یه دلشوره و دلواپسی و...

کم کم با باز شدن آفتاب شکفتن ت، هم آغاز می شود. تازه می فهمی جنگ سال هاست که پایان گرفته اما تو انگار همین چند لحظه پیش خمپاره خورده ای و یه گلوله وسط سینه ات را شکافته، از درون می سوزی و روح ات را ذوب می کند. انگار همه جای بدنت را مین کار گذاشته اند دم به دم منفجر می شود. تو حالا خودت که بچه جنگی، میدان مین نا منظمی! به گوشه دلت که فکر کنی یه والمری منفجر می شود.!
انگار همین الان تو را عقب تویتا انداخته اند و به سوی رنج می برند و تا بفهمی که این دردها پایان ندارند. و باز هر صبح دنیای تازه ای را تجربه می کنی!!؟

باید بفهمی که وجود داری و مانده ای درین دیاررنج  که از صبورترین ها باشی!



بیست هفت ساعت برای این دست فریاد کشید از درد. وقتی پلیس 10 وارد بیمارستان شد. ساعت سه نیمه شب بود. از درد بی تاب ترین شب عمرش را گذراند همه موهاش سفید شد. بعد 10 کیلو افت وزن، عجب شب سختی بود. پرستار کمد دارو هارو قفل زده بود و کلیدش را نیز با خود برده بود. هر چهار ساعت باید .... رفته بود... باران هم میبارید. رئیس بیمارستان نیمه شب بود وارد بخش شد. خواب ال.و.د.ه و عصبانی..... ساعت چهار صبح پرستار از راه دوری بازگشت. عصبانی.. سالن پر شده بود از شیشه خرده ها .... پنج ره اتاقش ... باد میوزید زمستان هم بود سرد ... می لرزید ....  همه عصبانی بودند و فریاد می کشید... ناگهان بصورت جهشی ده سال... عجب سوختنی بود .....
 و تا ابد جارسیت زخمهایم برای سر زمینم... آرمانم .. ایمانم ... 

باید حالیت بشود روزی که مثل دیروزت نیست. امروز است باز....

دلت می خواهد یه نفر باشد که دلداری ات بدهد! بگوید اینها یه مشت توهم هست. تیغی نیست، جیغی نیست، هق زدن و بیهوشی، خس خس سینه و  سرفه و درد...! دردی نیست، رنجی نیست، بغضی نیست، اصلا بگوید اینها که حس می کنی وجود ندارند و آن قدر او را باورش داشته باشی که درد ها را دیگر باور نکنی، بعد می فهمی همه چیز مثل یه خواب بوده، مثل یک خواب را می ماند....!

درد هست و هست و هست، تو باید مرد راه باشی و بر تحمل ت بیفزائی، بچه جنگ که گله درد را ندارد. اما یک چیز های هست که روح انسان را می گدازد. وگرنه مرد صبور که نمی نالد، باید تو بدانی که بفکر چیزی خارج از تحملت نباشی، تا روح ات گداخته نشود. تا مهر باشد، انس باشد و خدا باشد تو باشی همه چیز را رها کنی، فقط و فقط دلت را به آنجا که رفقایت سکنی گزیده اند قفل بزنی،

خودت باشی و خدا، بفهمی که خدائی هم هست و تو فقط برای رضای خدا درد می کشی رنج می بری میمیری و زنده می شوی، زنده می شوی تا بمیراند تا زنده بگرداند! خدایت، تو را ای دلباخته کوی عشق!

حالا صبح است و با هر قدم که بر می داری درد ناشی از ترکش های جنگ روح ات را ذوب می کند. درد جنگ نیست، که روح ات را گداخته، پس چیست این پنهان درد؟

تکیه می کنی به دیوار و رهگذری زیر چشمی نگاهت می کند. سرت را پائین می اندازی و فکر می کنی؟

سوار تاکسی می شوی و هنوز درگیر جنگ و پاتک و درد هستی، راننده صدای موسیقی نا به هنجاری را پشت گوشت می ترکاند. درد ناشی از صدای وحشتناک موسیقی راننده عوضی، وجودت را ذوب می کند. یک بوگیر  مزخرفی هم وسط آینه اش گذاشته تا نفس ات را بند بیندازد.

موسیقی برای چاپلوسی و برای خانم جنترمنی که کنارش، روی تک صندلی به عنوان مسافر نشسته، که خود آن زن جنتر من هم براش خوش آیند نیست، عذاب آورست و چاره ای جز تحمل ندارد.راننده عوضی صدای ناهنجار موسیقی را زیاد می کند. زیاد می کند. بو گیر هم دارد. انگار تاکسی اش را با توالت خانه اش اشتباه گرفته، تو سرت دارد از درد می ترکد و نفس ات دارد! داری خفه می شوی! با کوچکترین اعتراض راننده از ماشین پرتت می کند وسط پیاده رو بعد تو اگه نتونی جلوی خودت را بگیری مجبوری با گوشی همراهت محکم بکوبی وسط شانه راننده بعد دادگاه و دستنبد و جریمه نقدی و مهر عدم تعادل روحی روانی و چه و چه و چه ، آخر ای .... این مرد به اصطلاح موجی قهرمان سر زمین توست! اگر او نبود که گردن تو الان زیر پوتین های ذلت بود. عراق را ببین افغانستان را امریکا مگر دلش به حال مردم عراق سوخته، کجا دلش برای افغان ها سوخته، اصلا طالبان را او طالبان کرد. آمده است پوتین هایش را به تو نشان بدهد، تانک هایش را ادوات جنگی اش را آمده است بگوید که من حاکم مستبد جهان هستم. آمده است بگوید من کنار گوش تو پشت درهای تو هستم. مگر او دلش به حال تو سوخته، آمده که تحقیرت کند، عراق را ببینید، افغانستان را..!

حالا دغدغه ما چیست؟ که مشکل با قطع شدن دارو و درمان به بچه جنگ حل می شود

روزی ده نفر جلوی مرا می گیرند من چه بگویم به آنها مگر چقدر آنها عمر دارند، همه دارند می روند، ما جای که را تنگ داریم، یکی داد بزند که بچه های جنگ جایش را تنگ داد؟

توی اداره که نمی تواند حرفش را بزند ....

زیاده خواه هست...

دارو هایش را که  کل هوم همه قطع شد... برگه اعزام روی دست قطع شده اش...

هزینه درمان بستری و درمان ... درمان منتفی ...

زنش که تحملش را ندارد..

همسایه ها که زنگ می زنند 110

باید تصمیم بگیری یکراست روانه دارشفاء.... «صدرا» پشت تور ها ...

با آن تخت های عهد دوغ! همان بوق خود مان، والله نزد خدا جرم دارد.!

جانباز ها مگه چند سال دیگه عمر دارند....!

« دیاررنج  قفسی تنگ به وسعت دنیا»


یا برو سرت رو بکوب به سنگ قبر مزار رفقات که نخبگان الله ماشالله، کشفیات کردند. مزارش را عین گورستان های غرب، بی روح... پایت پیش پای دل هر مادر شهید داده که می رسد داغ دلش تازه می شود....

یا برو یه گوشه دنج خفه شو بمیر برای خودت(p.t.s.d) جنگ به همین سادگی ...

یا برو بیمه ایران یه سبیل گنده نشسته نگاهت می کند، اول تو را با آن وضع آشفته با یک دزدی که از روی دیوار پائین افتاده اشتباه می گیرد و خوب حق هم دارد تا به حال سرو کارش با تصادفی ها و آتش سوزی و ازین دست بوده، خورده به یه حادثه غیر مترقبه که معلوم نیست کدام فیلسوف دانشمند طرحش را بدون ذره ای کارشناسی نوشته و چه کسی سودش را برده، بعد تو به آن مرد سبیل گنده که دارد آدامس هم می جود، تازه به او می فهمانی که بچه جنگی و  جانباز و آواره دارو  او هم بدون کلمه ای با تو حرف بزند، نسخه برگ دومش را نگاه می کند، گوشی تلفنش هم براه، دور مبلغی را خط می کشد، داروی تو که همه تخصصی است. شده هفتاد هزار و هفتصد تومان، مبلغ فرانشیز و حق فنی ات هم شده هزار صد تومان، بعد با رنگ قرمز، دور فرانشیزت را خط می کشد. می گوید برو هر وقت پنجاه هزار تومان شد، همه نسخه هات رو بیار، تو دلت کلی ذوق می کنی، که دیگه دست خالی بر نمی گردی؟ او هنوز آدامس می جود و با گوشی همراهش حرف میزند. باز به او می فهمانی که ای آقا اینکه بیشتر است از هفتاد هزار تومان، او کمی بعد جلوی دهنی گوشی همراهش را چفت می کند و به تو می گوید. ما فقط فرانشیز دارو را تقبل می کنیم. دارو های شما تخصصی است، فرانشیز شما شده هزار و صد تومان، اون هم باید پنجاه هزار تومان بشود. بعد تو سرت گیج می رود، دور برت را نگاه می کنی، ای وای کلی جانباز با دفترچه درمانی شون پهن شدن گوشه دیوار  وامونده اند چه کنند. تند بیرون می زنی!  می روی بنیاد شهید... واویلاء اینجا چه خبره؟

بعد می فهمی که همه چیز مثل یک خواب را می ماند! حالا جواب زنت را چه بدهی که خرجی زندگی ات را دارو خریده ای، می روی یکراست مزار شهداء پیش پای دل رفقات، چه می تونی بکنی؟ کلی همنشینی دل و روز گاری با هم سپری کردی! حالا او باید جور دلت را بکشد.

یکی دیگر سر مزار شهداء نشسته، از رفقای عملیات محرمه، یه چشم هم ندارد، یه دستش هم قطع شده، پای دردش که می نشینی؟ متوجه اوضاع دلخراش ش میشوی؟ برگه اعزامش براه ... جیبش خالی... حالش خراب، کجا ببرد این همه دلخوشی ها را ... آمده است با رفقای شهیدش خوشی هایش را قسمت کند.

به همین سادگی ما کلهوم همه خوشیم. نه دیواری فرو ریخته، نه شیبشه ای شکسته، نه دلی، همچی آرومه، آروم آروم. از کنار یک جدول فاضلاب که رد می شوی، سرت گیج می رود و دفترچه درمانی ات سر می خورد توی آب گندیده ای که معلوم نیست دارد به کجا می رود. بیخیال برگه اعزام درمانی ات بستری ات دفترچه ات می شوی! بگذار گم بشود درین آب گندیده تا تو روح ات پاک بماند ....

بعد به آینده فکر می کنی؟ چی رو  بفروشی و دارو های مورد نیاز( سرترالین و گابا پنتین و حالی پریدون ) از بازار  آزاد! ببخشید یعنی دارو خانه آزاد بخری، بری گورت را گم کنی باز یه کنج تلخ و زنت بهت گیر بده که کدام قبرستان بوده ای، تو تو چی داری که به زنت به بچه ات بگی؟ او که دردش درد تو نیست...!

این ها قصه نیست. واقعیت های تلخ جنگ است. که به آنها پرداخته نمی شود. کاش آنها که جامه برای قتل ندا پاره کردند، یک کلمه هم برای درد بچه های جنگ، مگر از وطن پرستی حرف نمی زنند. مگر شعار انسان دوستی نمی دهند. بابا این ها برای چه آینده ای جنگیدند. ما هم برای سو استفاده های مزدوران خارج از مرز ها همین بی بی سی کذاب دروغ گو .... که بعد در برنامه زنده بهت زنگ بزنند و ازت بخوان حرف بزنی که چی؟ یه دروغ گوئی!  کی دلش برای بچه های جنگ سوخته؟ والله دروغ می گن!

بچه های جنگ بمیرند وطن شان را نمی فروشند.

این ها را گفتم که بدانید بچه های جنگ تکه های گم شده تاریخ تو هستند. چشم هایت را بگشاه...

تنهائی بعد بغض و اشک و کنج خلوت و تلخ می شوی و یکی پرسید چرا بچه های جنگ خیلی سخت با آدم دم خور می شن و همین که  فتح شون کردی، یه عالمه دردسر، میخوان از سر و کول آدم بالا بروند خوب بچه های جنگ یه عدم اعتماد نسبت به امروز خود دارند. ایجاب کارم بر خورد نزدیک و جمع آوری تاریخ جنگ است. امروز به بردار موسی... جانباز پاسدار قطع پا... اهل ولایت،احوال پرسی و این حرف ها، خیلی وقت بود ندیده بودمش.. گفتم راستی موبایلت رو بده.. یه هماهنگی و یه مستند تلویزونی، موسی در دم اعتراضش بلند شد... برای چی؟ برای کی؟ الا ماشالله دارن حرف می زنند. ما که حرفی برای گفتن نداریم.. کی باشیم که حرفی برای گفتن داشته باشیم از چی بگیم از دنیا پرستی تجملات و تعلقاتش....

مگر حرفی هم فهمیده می شود از جنگ که گفته شود...

من گفتم وظیفه ما این است که تاریخ را در خاک دفن نکنیم

باید گفت: شاید برای ده ها قرن دیگر شاید آن روز ها مردمی بیایند که محتاج تاریخ جنگ باشند و امروز یک تکلیف است. اگر نگیم ننویسیم خیانت است، پای خیانت که میاد بچه ها تسلیم می شن بعد راضی شد من مجبورم کلی برم رو اعصابشون تا بیارمشون جلوی دوربین و کلی تک و پاتک تا راضی به حرف زدن بشن.

بیشترشون هم فقط به صرف اینکه دارن برای یک همرزم حرف می زنند و گرنه قصد خود نمائی ندارند. بچه های جنگ بسختی اعتماد می کنند. اگر خودت اهل جنگ رفته نباشی بعید است راضی شوند پای دلت بنشینند. بیش از صدها رزمنده را تست گرفته ام دیدم همه از نظر روحی دچار (PTSD) جنگ هستن و عدم درک آنها از طرف جامعه خاص و عام... بچه های جنگ همه شون موقع حرف زدن به زمین نگاه می کنند. آنها در مقابل خدا، خودشان را شکسته اند. سر بلند نمی کنند که مباد خود پرستی را در خود راه بدهند.

جنگ هشت ساله ما هشت سال بندگی و عبودیت خالص خدا بود، در اطاعت پذیری از اصل ولایت، اگر رزمنده ای از فرمانده اش اطاعت نکند شکست می خورد. امروز راه روشن ما اطاعت از ولایت امر است. همین ولایتمداری درد های جنگ را می کاهد. چرا که رهبرمان خود سرآمد جانبازان هست.

این ها تاریخ جنگ نیست. تاریخ جنگ همه اش که وسط معرکه جنگ نبوده، .... کاش ....

درد آورست که بگویم خون های الوده ای که در بیمارستانها به بعضی از زخمی های جنگ در سال های نخست جنگ تزریق شد. عملیات بیت المقدس حجم مجروحین بسیار بالا، امکانت پزشکی محدود. بیمارستان ها چون خط اول جنگ، در گیر شده بودند. مجروحین نیاز بخون گرم داشتند و فراخوان عموی برای امداد، در خواست از مردم برای دادن خون، عجولانه و نیاز مبرم بچه ها روی تخت، در حال شهادت، خیلی مهم نبود که این خونه، آیا برسی کامل شده است یا نه، پرسنل خسته، خون ها تزریق شد. مدتی گذشت ناگهان متوجه موضوع مهمی شدند خون های الوده، چه کسی پاسخ گوست. وادی تشکیل شد از روی آمار مجروحین، جنگ حالا تمام شده، آنها که شهیده اند که خوشا به حالشون. مرکزی راه اندازی شد.
یکی یکی از روی آمار به رزمندگانی که قبلا خون تزریق شده، زنگ می زنند،
الو سلام خانم فلانی هستم از بیناد شهید مرکز ببخشید برار شما بردار ...... هستید. شما تست لا کتی و .... دادید. شما.... دارید شما تست بیماری های خاص... گوشی از دست آدم می افتد خانم چی چرند پرند میگه جنگ بیست سال تمام شده... نه بردار شما باید تست بدید ... احتمالا در بیمارستان به شما خون الوده تزریق شده ... سست می شود رنگش زرد. همسرش می پرسد که بود. رنگش پریده میگوید هیچی از شوق است از بیاد شهید بود گفتند شما ماشین دارید میخواهند ماشین بدند میخوان خونه بدند... زن ذوق زده می شود و خدا را شکر میکند. دو رکعت نماز شکر هم بجا می اورد از شر این دربدی و مستاجری راحت میشه، ماشین هم که میدن، حالا چی میدن، خونه هاش سونا هم هم داره .. وه می زنند زیر خنده ... زن گوشی رو بر میدارد و تند تند به فامیل اطلاع میدهد که ..... مرد خودش را نگه میدارد. مرد جنگ است. میرود سوپری محل یه پاکت سیگار پشت سر هم دود میکند. دلش سوختن می خواهد. می خواهد قبل از افشاء شدن رازش قبل اینکه مچش جلوی زنش وا بشه بمیره... لعنت به جنگ، عجب حالی دارد این مرد .....
چه کسی تاکنون برای این بچه های مظلوم کلمه ای نوشته" تست لاکوتی... فقط زنگ می زنند فلانی" باید تست بدهی" لاکوتی هزار درد بی درمان. هیچ گله ای نیست. گلایه از زخم زبان هاست. گاهی رنج نگفتن ها انسان را می کشد قبل ازینکه درد جنگ بکشدت. وقتی میگه سی سال است گوشام صوت میکشه.... وحشت آوره، باید بره دربدر دنبال یه جائی شلوغ، پنجره ها رو نبنید" من از سکوت منتنفرم. اط سیاهی و شلوغی، من از خواب می ترسم. من از بی خوابی خسته ام. آرزو  به دل دارم برای یکبارم که شده سرم رو بزارم و نفهمم چطوری خوابم برد. ذره ذره وجودم درین بیخو ابی ها ذوب شده فرو ریخته. سربندی میاهم که چشم هایم را ببندم.

 سربندهارو باید بجای پیشانی به چشمهایت ببند.... 


چشمهایت را ببند.
جنگ عوض شده...! نه نرم نه سخت، جنگی دیگر...

چشمانش را بست... در دایره رنگین کمان... رقصان و چرخان... تا عمق آسمان لایتناهی....

هر شبانه روز بغض هام رو تلنبار می کنم.  بر روی هم می نهم و عقده می شوند و.... می شوند دریا و اقیانوس... می شود قفسی تنگ درین دیاررنج

بیتاب باز شدنم! گفتن و برون ریختن، زیر باران الهام های غیبی، نفس هام بند انداخته و دارم خفه می شوم از بغض، تنهائی، و ننوشتن و نگفتن و خاموش شدن...
وقتی فهمیده نمی شوی ... خاموش بمان و چشمانت را ببند ...
من بودم او بود و گمنامی...  | لینک ثابت |

رسول گردان یا رسول.... جمعه پنجم شهریور 1389 17:9

رسول برای شهادت حاج قنبر ....

حاج قنبر برای شهادت رسول ....

چه زاری ها که نکردند ...!

پنج سال هر کدام برای شهادت آن دیگری زاری نوحه سرائی کردند ....

بزودی در نشریه امتداد  دنبال کنید ...

یکی از نزدیک ترین رفقاش کنارش گلوله میخوره ... همه فکر میکنند که شهید شده... حاج قنبر ... تند یه نامه میزنه به پاگیاه بسیج محله شون که حاج قنبر کنارش هید شده و ساعت حاج قنبر رو نگه داشته، ساعت رو به دستش میکنه و جنازه حاج قنبرو می زاره تو آمبولانس ...  دو روز بعدش رسول با همان ساعت حاج قنبر اسیر میشه .... پنج سال برای حاج قنبر  نوحه سرائی و گریه میکنه .... خیلی بهم نزدیک بودند .... از طرفی رسول و فرمانده گردانش و همه رفقا یکجا با هم اسیر میشن .... در نوک کمین .... و خط اول و فرمانده گردان و بچه های که عقب میشینند  با آن اتش سنگین  گمان میکنند  28 نفر یعنی رسول و فرمانده گروهانشون همه شهید میشن.... خبر شهادت رسول رو به محله شون میدند و  میگن جنازه هاشون دست عراقی ها منده .... مفقودالاثر میشن .... پنج سال تمام در اردوگاه بعثیون  هیچ نشونی عراق ازاونا به صلیب سرخ نمیده و همه براشون عزا می گیرند و ....

جنازه حاج قنبر توی سر خونه " تو پلاستیک توی تابوت بخار میکنه و ..... شهید زنده میشه ... بیهوش بوده و  رسول فکر میکنه شهید شده ..

حاج قنبر  بهبودی که پیدا میکنه  متوجه میشه رسول شهید شده ... یاد ساعتش میفته که رسول تو نامه برای پایگاه بسیج محله شون نوشته ساعت حاج قنبر بامنه .... حاج قنبر برای رسول گریه میکنه های های .....

تو محله حاج قنبر هر شب به یاد رفیق شهیدش رسول آه میکشه و دلتنگ .... گریه میکنه...

تو اردوگاه تکریت رسول هر سب با یاد رفیق شهیدش حاج قنبر زاری میکنه ....

وقتی رسول بعد پنج سال که آزاد میشه ....

وقتی رسول قنبر با هم رو برو می شن ....

بی حس و بیهوش هر دو نقش زمین می شن .....

.

.

.

عجب جشنواره ای بود جنگ

.

.

.

از خط اول فاو تا نقطه کمین... وقتی آستین هاش پر می شد از پوکه... تیر بار چی گردان یا رسول ...وقتی در مثل هجوم وحشینه یعثی ها گیر افتادن فرمانده اش بردار صالحی گفت: بزن به میدان مین... رسول مثل دویدن تو زمین فوتبال تو میدان مین می دوید ... یه تیر قناسه خورده بود به پیشانی اش اما زنده مونده بود. یه تیر دوزمانه کلاش خورده بود به فانوس نوک کمین منفجر که میشه ترکش میخوره به گردنش... زنده می مونه .. تو میان مین تیربار چی عراقی هر دو پاش رو گلوله بارون میکنه .. زنده میمونه ...

وقتی بعثی عراقی داد میزنه رو در روی رسول که به نشانه تسلیم دست هات رو ببر بالا رسول مشت هاش رو به سمت عراقی نشونه می گیره عراقیه ناگهان وحش زده میشه، رسول تو هر دو مشتش دو نا رنجک، ...

به حدی رسول رو کتک میزنند که بیهوش میشه ... دست هاش رو با سیم تلفن کن از پشت می بندن و متصلش میکنند به کاروان اسرا که همه از رفقاش بودند ... از فرمانده گروهان تا تک تی انداز ها ....

ساربانی می بنند و کاروانی می برند ووووو تیر خلاص .....

امروز مهمان دیاررنج بود ....

تا کنون بیش از دوازده ساعت با هم گفتگو داشته ایم. هیچ وقت فکر نمی کردم رسول اینهمه حرف برای گفت داشته باشه، هر چه اصرار کردم راضی نشد در برنامه تلویزونی افلاکیان، گروه بسیج تلویزیونی حاضر بشه ... از ما اصرار ازو انکار ... و مرا قسم داد که فقط خاطراتش را در امتداد منتشر کنیم. امتداد را در رهیان نور میشناخت و برایش خیلی عجیب بود که یه همشهری اش خادم امتداد باشد .....

اصرار ما برای ساخت برنامه میتند افلاکیان بینتیجه ماند و گفت: فقط گفتگوی دوستان و ضبط صوتی ..... جلسه اول را در دانشگاه علوم کشاورزی گرفتیم.... که اوین ساعتش در روز مصاحبه سوم خرداد هشتاد و نه مقارن شد با سالروز  اسارتش ... وقتی اذان که پخش شد .. اشکاش نم نم جاری شد .. گفت دقیقا در چنین لحظه ای دستام رو با سیم تلفن کن محکم بستند و صورتم رو رو خاک با پوتین به سرم و به روی زخم های گلوله لگد کوپ می کردند .... نامرد مردمان بعثی عراقی ....

جلسه دوم ما یکماه بعد در گنگره شهدای، تیپ نینواد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، میگف اینجا احساس امنیت روحی میکنم. فضای اینجا رو پاک تر از همه جا میدونم ... حتی بعضی از نهاد های مدعی ... جلسه سومش رو امروز  مهمان اتاق دیاررنج بود... وقتی آمد خونه ام وارد اتاقم شد ... گفت اینجا مثل قراگاه کربلاست .. حالش بکلی منقلب شد... برای دقایقی زل زده بود به تصاویر روی دیوار ها .... بع آه کشید بلند و طولانی .. گفت: خوشا بحالت که همیشه خدا با شهداء هستی... عجب منتی دارد خدا بهت ...

فضای اتاق نطق ش را گشوده بود و حال غرذیبانه ای یافته بود ... گفت اینجا چقدر تقدس دارد .. محو تصویر مقام معظم رهبری بود که دست های آسمانی، و لبخند حضرت اقا بود .... با لبخند های آسمانی اش خندید و نشست ..... گفت: در جوار شهدائ ... بوی عطر جبهه ها ... زیر سایه آقا ... من حاضرم هزار سال عمرم طولانی بشه و اینجا زندگی کنم. عجب سعادتی داری..

گفت: بردار رسول اشک مارو در نیار ما که اینهمه نزدیکم به شهداء دل.واپس تریم...

اینبار ازش خواهش کردم فقط برای آرشیو دیاررنج بصورت تصویری هم ازش برنامه بگیرم.... مگه می تونست قبول نکنه .... اینجا اتاق من حال غریبی دارد .....

همین دلخوشی های ساده ....

خاطرات شنیدنی و ناب رسول گردان یا رسول رو بزودی در امتداد بخونید ... هنوز دو جلسه دیگه گفتگو مون ادامه خواهد داشت....

هر چند در حال نگارش داستن بلند رسول جنگ هستم... بزودی منتشر خواهد شد.. آن هم باز به همت امتداد نشریه پر مخاطب و دوست داشتنی امتداد .....


رسول کریم آبادی...جانباز و آزاده مفقودالاثر

امتداد رو بخاطر امتدادش تا عز قدس عاشقش هستم و دوستش دارم .....

رسول گردان یا رسول

مهمان دیاررنج

امتداد

خطی بی پایان تا ملکوت شهیدان

من بودم او بود و گمنامی...  | لینک ثابت |

افلاکیان... پرستو های زخمی خمینی... جمعه پنجم شهریور 1389 1:40
امتداد آمد و به دل مون انداخت تیتر برنامه رو بنام امتداد بزنیم

پرستو های زخمی خمینی... افلاکیان

این هفته مهمان یه رزمنده دوران دفاع مقدس و جانباز شیمیائی ... تیر و ترکش...

عجب جشنواره ای بود .... جنگ

جانباز  محمد موسائی از پرستو های زخمی خمینی .... هم امتدادی شد

یه تیر میخوره تو زانو هاش از شدت درد بلند می شه و فریاد یا حسین شهید یه تیر می خوره تو فکش و از کنار گوشش بیرون می آد... قناسه.... بیهوش... سال ها از جنگ گذشته اما آن حفره ها که دروازه ای خواهد شد بسوی بهشت... همچنان باز است... تا تو بدانی که راه بهشت برای پرستو های زخمی خمینی همچنان گشوده است...

کار گردان : حمید درباری که خود از بچه های جنگ است.... پای دل پرستوی زخمی خمینی ...

افلاکیان .... گروه تلویزیونی بسیج

خانواده محترم جانباز  محمد موسائی، همسرش معلمه و هر دو بچه ها با بهترین معدل و نمونه... بچه های پر تلاش و اهل ادب و دانش... ایمان و تقوا ...

دیاررنج

امتداد که همیشه یاری ماست  و همه جا با ما هست. حتی تو تلویزیون... گلستانی ها حالا کم و بیش امتداد رو از افلاکیان بیشتر میشناسند

خطی بی پایان تا ملکوت شهیدان

گروه تلویزیونی بسیج... افلاکیان

سیمای سبز گلستان

هر پنجشبه از ماهواره استانی در سراسر دنیا و استان های مازندران... گلستان و گیلان

التماس دعا

من بودم او بود و گمنامی...  | لینک ثابت |

هرکه این ره به پایان برد برد.... چهارشنبه سوم شهریور 1389 1:59


هر کسی در نیمه ره ماند ماند




شهید مصیب صالحی... نفر اول سمت راست...


من بودم او بود و گمنامی...  | لینک ثابت |

برای سلامتی شهیدان آینده "صلوات چهارشنبه سوم شهریور 1389 0:27

هشت سال جنگ بندگی خالص خدا بود ....

سی سال عبودیت و انتظار... عجب حج ی بود حج حسینی .....

افطاری مهمان یه پرستوی زخمی ...... افلاکیان 

یکی زنگ زد و گفت: از حال یکی از بچه های که برنامه اش رو ساختی، داستانش رو نوشتی خبر داری؟

گفتم: بی خبرم نیستم اما یه موضوع رنجم میده....!

گفت: چه موضوعی //////

گفتم: محرمانه هست .... بهت بگم ... گفت من زنم رو روزی پنج بار آمپول می زنم دیگه بدنش جواب کرده کجا ببرم به کی بگم سرم درد میکنه خسته ام...  بیا از ما هم تا نپریدیم یه برنامه بساز ....

ما میمیریم ..... با هم من و زهراء

گفتم بزار بیام از نزدیک حرف بزنیم. قبل ظهر بود. زهراء افتاده بود... فاطمه یه سرنگ آورد یه آمپول گفت این از سحر سومشی ... اگه ج.واب نده باید شب ببرم بیمارستان ... هفته ای دوبار میریم ....

گفت: دیگه خسته شدم ... من موجی ام زهراء موجی..

بچه ها افسردگی گرفتند .... دیگه نمی دونم سرم رو به کداو دیوار بتونی بکوبم ....

بابا من موجی ام من جنگیدم زهراء چه گناهی کرده،... بچه ها.... ما میمیریم...

گفتم: یوسف ها همه میمیرند ... زنده می شوند باز .... عجب قصه ای دارد جنگ ....

گفتم: داشتیم تلفنی از اون بنده افلاکی حرف میزدیم .... گفتی خبر داری ...

گفت: آره .... تست ش مثبت بود ...

گیج شدم ... رخ زرد و بیجال و بی رمق .... گفتم من میرم .... گفت: حرف دارم ....

گفتم حرفی هم مگه مونده .... برم امشب برنامه داریم ... افلاکیان


افلاکیان... خطی بی پایان تا ملکوت شهیدان

من بودم او بود و گمنامی...  | لینک ثابت |

نور بده تا من بیام... دوشنبه یکم شهریور 1389 2:48

سینه ام را پر کرده ام از انرژی + انتظار....

دادبزن برای من تا من بیام...

چیزی بگو... حرفی بزن...

علامتی... اشارتی... 

کجائی تو ....حس می کنم...

بوی تورا... سوی تورا ...

قرار و آروم ندارم....

بهم بگو من کی میام..؟

راه افتادم بسوی تو ...

به کوی تو....

نور بده....

شهید نصرت محمد علیخانی" شهید محمد محمدی" و من صادره از کجا .. نمیدانم؟



من بودم او بود و گمنامی...  | لینک ثابت |

چه غوغائی... های و هوی بهشت می بینم... یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 21:11

بغض گلویم را میفشارد...!

عجب دردی...!

این اتاق کوچک تنهائی من...

بنام سنگر...

تنهائی عمیق ترین لحظات یک انسان است.

پروردگارا... بارالها... معبودا... معشوقا....

من ضیعف و ناتوان که تحمل از دست دادن پاهایم را ندارم.

چگونه تحمل عذابت را با خود داشته باشم.

خدایا: مرا ببخش و از گناهانم بگذر... تو کریمی تو رحیمی...

خدایا: ما با تو پیمان بسته ایم که تاپایان راه برویم و همچنان استوار بمانیم.

پروردگارا های و هوی بهشت را می بینم... چه غوغائی...!

سیدالشهداء به پیشواز یارانش آمده... چه صحنه زیبائی...

فرشتگان ندا دهند که همرزمان ابراهیم... همراهان موسی... همدستان عیسی... همسنگران علی...

همکیشان محمد...  یاران حسین... همگامان خمینی آمده اند... چه شکوه و چه جلالی ..

خدایا به حسین بگو خونش همچنان در رگ ها می جوشد.

بگو که از این خون ها سرو ها روئیده...ظالمان سرو ها سر بریدند...

اما همچنان سرو ها می رویند...

خدایا تو میدانی که من چه می کشم...

پنداری که چون شمع ذوب می شوم.

من از مرگ نمی هراسم. اما می ترسم بعد شهادتم ایمان را سر ببرند...

از یک سو باید بمانیم تا شاهد آینده باشیم و از سوی دیگر باید شهید بشویم تا فردا بماند.

هم باید بمانیم هم باید شهید بشویم... عجب دردی دارم خدا ....

عجب دردی است خدا ....درد ماندن...

از مناجات شهید محمد علی ملک، فرماندهی گردان حمزه سیدالشهداء

روحانی شهید محمد علی ملک فرمانده شجاع گردان حمزه سیدالشهداء... لشکر 25 کربلا

شهید چمران یه روزی به محضر آیت الله شاهرودی می رود. محمد علی این طلبه کوچک گرد چمران می پیچد. شهید چمران ازو خوشش می آید. و از محمدعلی می خواهد از خودش حرفی بزند...

سرش را به نشانه ادب پائین می اندازد....

آیت الله شاهرودی می گوید: محمد علی یه طلبه کوچک بوده نزد آیت الله طاهری گرگانی، فضولی شاه میکند.. حسابی غیض ساوک را در می آورد. آیت الله طاهری به لحاظ امنیتی او را می سپارد به من در شاهرود و اینجا نیز همان مبارزه و ساواک... عاقبت گیرش می اندازد زندانی می شود.

چمران به قد و قواره محمد علی می خندد...

بعد با سقوط شاه مخلوع محمد علی هم آزاد می شود... مدتی را در قم تحصیل حوزوی دارد.. دلش پیش ماست بازگشته...

شهید چمران مچ دست محمد علی را محکم می فشارد.. جنگ... می آی محمد علی... محمد علی عاشق همانجا همراه چمران می رود و عازم جبهه جنوب می شود... آنجا با مقام معظم رهبری آشنا می شود...

اصلا خودش هم نفهمید کی شد روحانی و کی شده فرمانده گردان حمزه ....

بعد ناگهان بهشت...

روحانی شهید محمد علی ملک، فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء

شهید محمد علی ملک، ترکش میخوره تو گردنش و سرو بدنش، مدت ها بستری، یه مرتبه یه چشمش را از دست میدهد .. پس از بهبودی نسبی دوباره عازم می شود..

شهید محمد علی ملک.... و هم باید بمانیم تا فردا شهید شویم...

تا هم فردا بماند و هم ما شهید شده باشبم

از یه سو باید بمانیم تا شاهدآینده باشیم...

از سوی دیگر باید شهید شویم تا فردا بماند..

چه می شد امروز شهید می شدیم باز فردا زنده می شدیم، تا دوباره شهید شویم...

آری... می دانم یاران همه رفتند سوی مرگ در حالی که نگران فردا هستند. 

باید شهید بشویم که فردا بماند...

اما

عجب دردی است...

درد ماندن...

در

دیاررنج

قفسی تنگ به وسعت دنیا

بغض نوشت:

حکایت شهادت همچنان باقیست...

من بودم او بود و گمنامی...  | لینک ثابت |

قبضه و آغوش من... آرپیچی 11 شنبه سی ام مرداد 1389 0:32

من یه قبضه آرپیچی توی آغوشم....

.

.

.

.

.

در شماره بعدی امتداد بخونید..


من بودم او بود و گمنامی...  | لینک ثابت |

مادران ملکوتی ..... پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 22:30

مادران ملکوت ... امتداد خطی بی پایان تا ملکوت شهیدان



مادر شهید" محسن روشنی و جانباز شیمیائی صادق روشنی


در سوئيس لباس‌هاي‌مان را آتش زدند"

اینجا بخوانید

خاطرات خواندني جانباز شيميايي، محمدصادق روشني

در نشریه امتداد منتشر گردید

نوحه سرائی در مزار شهید محسن روشنی" شب تاسوعای حسینی" 



شهید حسین حان محمدی" تولد ظهر عاشورا "

 نام مادر شهبد" فاطمه



شهید گمنام نام" تا کنون باز نگشته است به دامان مهر مادری
شهید ابوطالب جلالی

نام مادر شهید" فاطمه



مادر شهید غلامرضا لگزائی...



مادر شهید یحیی عامری و همسر شهید اسماعیل عامری" زهرائی که دو شهید داده است. عصری مهمان دلش بودم. فاطمیه هم بود. گفت: شهیدان خبرم کردند از آمدنت... تو مهمان شهیدانی اسماعیل و یحیی...

داستان قشنگی از یحیی در امتداد نوشته بودم اما هنوز نمی دانستم خانواده اش کجا هستند. بخوانید


شب رسوائی مرگ" داستانی از شهید یحیی عامری

شب سختي بود. والفجرشش بود و هوا سرد و كشنده، سرماي هوا تا مغز استخوان نفوذ كرده و بدن‌ها بي‌حس شده بود، اما عشق به عمليات، آتشي به جان‌مان افكنده بود كه گويي حسين منتظر ماست... امام اميد دلش پيش ماست. خانواده شهدا منتظرند دل‌شان را شاد كنيم، پس گرم مي‌شديم. گُر مي‌گرفتيم و از سرما مي‌سوختيم. دل وقتي محكم باشد، خدشه نداشته باشد، مرگ رسوائي‌اش را به تماشا مي‌نشيند... مرگ را بايد زمين‌گير كرد تا آسمان آغوشش را براي نعش فرزندان زهرا(س) باز كند، نوازش‌مان دهد. بعد آسمان بعد فوج فوج فرشتگان، هر كس فرشته‌اي دارد كه بر پيكرش فرود خواهد آمد، اما من هنوز نمي‌دانستم كجاي بال فرشته‌ام گره خواهم خورد و نعش مرا تا عز قدس همراهي خواهد كرد.
نم‌نم مي‌باريد. كم‌كم آماده مي‌شديم. بند پوتين‌ها هرچند محكم‌تر از دل‌ها نمي‌شد و پاي‌مان مي‌لغزيد در پوتين، اما دل‌مان هرگز نلغزيد. نلغزيد، چون دنيا و تعلقاتش را، دلبستگي‌هايش را همه و همه در دور دست‌ها خاك كرده بوديم و سبك‌بال آمادة پرواز. نبايد منتظر دستور فرماندهان مي‌شديم براي حركت، اما معلوم نبود چه وقت راه را به طرف منطقة عمليات طي خواهيم كرد. پس هركس نجوايي داشت. بعضي‌ها هم خوابي كه تا بيداري شب‌هاي بعد توان از تن‌شان در نكند. بعضي‌ها هم زيارت عاشورايي يا به صحيفة سجاديه‌اي دلخوش داشتند و شاد بودند در دل‌گويه‌هاي آخرشان. هيچ مرگي دنيا را پايان نخواهد داد، اما من در انتظار پايان كار جهان خويش بودم و شهادت هم نقطة آغاز و پايان. من، يك‌جا در من فرو ريخته بود. پيرمردي را ديدم كه از سرما مي‌لرزد. پتوي خودم را به او دادم كه او راحت بخوابد و من هم به خاطر اينكه سرما اذيتم نكند، راه رفتم، راه رفتم، راه رفتم، تا گرم بمانم، تا گرم بمانم، تا دلم قرص و محكم بماند، تا دلم نلرزد، بگذار اين تن بلرزد، اما دل مباد كه بلرزد.

وقت موعود فرا رسيد و راه افتاديم. از داخل شيارهاي رودخانه حركت مي‌كرديم و چون ظرف نداشتيم، بچه‌ها غذاي گرم را داخل كلاه يا چفيه مي‌ريختند. ما بايد طوري حركت مي‌كرديم كه دشمن متوجه ما نشود، وگرنه همه در دم گرفتار آتش سنگين دشمن مي‌شديم. زماني كه به سيم‌خاردار رسيديم، ميدان مين بود و متأسفانه عمليات هم لو رفته بود؛ يعني دشمن منتظر ما بود و ما بايد همراه ستون از روي سيم‌خاردار عبور مي‌كرديم. بايد آرام حركت مي‌كردم. ناگهان چيزي روي سيم‌خاردار نظرم را جلب كرد. ايستادم و دقيق نگاه كردم. رزمنده‌اي خود را روي سيم‌خاردار انداخته بود تا رزمندگان ديگر از روي بدنش عبور كنند. دلم هوري ريخت. زير پوتين‌هايم را نيم‌نگاهي كردم. زانو‌هايم سست شد. روي كمر جواني راه مي‌رفتم و جلوتر، جوان ديگر.

تا ته معبر گيج و حيران به راهم ادامه دادم و از خدا خواستم كه ديگر اين مسير را نبينم. بدن‌هاي خونيني روي سيم‌هاي خاردار جان باخته بودند و به شهادت رسيده بودند و من برايم اين امكان نبود كه بار ديگر تن زخمي‌شان را به نظاره بنشينم و به خانه‌ام باز گردم. در دلم گفتم: خدايا، ‌اي خداي من، مرا باز پس نگردان. و بعد كمي جلوتر، در آن طرف سيم‌خاردار دو جوان را ديدم كه خود را جمع كرده و نشسته‌اند. گفتم: الان وقت نشستن نيست. گفتند: شما برويد ما مي‌آييم. نشستم و گفتم: پشت سرتان را ببينيد، هم سن و سال‌هاي شما خزيده‌اند روي مرگ و مرگ را به رسوايي كشيده‌اند. دست بردم به سينه‌شان تا سرشان را بالا بگيرم. گفتم: كُپ كرده‌ايد... خوب كه دقت كردم فرو ريختم. هر دو چنان زخمي شده بودند كه خون همه جاي‌شان را گرفته بود. نشسته بودند تا كسي نفهمد زخمي هستند و دلي را بلرزاند يا رزمنده‌اي را باز پس گرداند براي بردن جسم زخمي‌‌شان. به تحمل زخم‌ها را در آغوش كشيده بودند. توي دلم گفتم: خداي من، اين‌ها چه نشانه‌هايي است كه بر راه من مي‌گذاري! شرمنده شدم و خجل، غافل از اينكه هر دو مجروح شده بودند و تركش به شكم و قفسة سينة اين‌ها برخورد كرده بود. لحظاتي بعد دشمن از زمين و هوا آتش مي‌ريخت.

باز جلوتر، يك ميدان مين بود. همه در آن زمين‌گير شده بوديم و منتظر باز كردن معبر. يكي از آرپي‌چي‌زن‌ها با رشادت تمام بلند شد و توپ دشمن را هدف گرفت و دشمن از ترس فرار كرد. يكي از تخريب‌چي‌ها كه مي‌خواست معبر را باز كند. گرفتار مين والمري بود و ما دورتر نظاره‌گر بوديم كه ناگهان همراه دود و آتش به هوا پريد بعد از چند لحظه متوجه شديم مانند باران، چيزهايي نرم به سرمان مي‌ريزد و معلوم شد كه پارة گوشت‌هاي تن آن تخريب‌چي عزيز بوده است. باز نشانه‌اي ديگر.

خدايا، داري با من چه مي‌كني! به كدامين سو سوقم مي‌دهي! از ميدان مين عبور كرديم، اما در سمت راست من، صداي ياحسين و يازهرا به گوشم خورد. بعد ديدم رزمندة ديگري به شهادت رسيد و اين رزمنده فرزند پيرمردي بود كه شب پتوي خودم را روي سرش كشيده بودم. پيرمرد خَم شد، صورت پسرش را بوسيد و راهش را ادامه داد. خودمان را به ارتفاع سوق‌الجيشي رسانديم كه مقر فرماندهي دشمن بود.

جلوتر هم يك ميدان مين بود و باز تخريب‌چي‌هايي كه موانع را گشودند و رزمندگان به عمليات خود ادامه دادند. نارنجكي به طرفم پرت شد و تركش كوچكي هم به من خورد و يك تركش هم به قمقمة آب رزمندة ديگر.

تشنگي بود و بچه‌هايي كه نعش آن‌ها به بال فرشتگان گره مي‌خورد و بر فراز آسمان به پرواز درمي‌آمدند. اما من هنوز منتظرم... تا فرشته‌اي بر بالش گره‌ام بزند و به عمق آسمان لايتناهي پروازم دهد و نعشم را روي دست‌هاي خداوند واگذارد... ان‌شاءالله

منبع : امتداد


مادر معظم شهید والا مقام: نعمت الله کلانتری

مادر پاسدار شهید” نصرت محمد علیخانی، فرمانده گردان تخریب

خدایا روح و جان و دل ما را از شهداء جدا مکن …

مادر شهید همکلاسی ام" حسن محمد علی خانی


من بودم او بود و گمنامی...  | لینک ثابت |

چشمهایت را ببند... دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 18:35

ناهیدی، بردار ناهیدی...

در شلمچه سال 67  در چهارم خرداد به اسارت رفت...

چشمانم را که باز کردم... ناگهان اسیر...... قفس

گفت: قبل اینکه شما زنگ بزنید. یه همرزمی از دوران جنگ جانباز هم هست بهم زنگ زد و گفت: ناهیدی داغونم. درد جنگ... وخیمه حالم رفیق... خیلی حالم بده این جنگ انگار تمام شدنی نیست...

تو دلم فکر کردم و با خودم گفت: جنگ همیشه با منست....

کاری از سیمای مرکز گلستان.....


من بودم او بود و گمنامی...  | لینک ثابت |