|
در صفر، وسط نیستی، در پایان مرگ و در آغاز زندگی متولد شده ام. مادرم می گفت آن شب که تو پا به این جهان رنگا رنگ و پر هیاهو گذاشتی، شب سرد، کش دار، انگار همه عصب های تنش پاره شده بود. شب، خون در زندگی جریان نداشت. حوصله همه مان را سر برده بود و همه در تعجب وامانده بودیم که او این آخرین مسافر کیست. تو را می گویم. یعنی من، در خانه ای از نی ،گل،در کنار گهواره ای چوبی که هفت مسافرش را به مقصد رسانده و حالا نوبت من است. من این آخرین مسافر،هشتمین، آنجا که من پا به این جهان هستی گذاشته ام. مادرم میگفت هیچ حصاری نبود، آرزو های آبی، هیچ دیواره نبود ازین رو من در جهانی بی حصار، ذهنم را می گویم بی دیوار، روان پریش، بهتر این است گویم یعنی مادرم این را نمی دانست. من موجی هستم. دست خودم نیست. وقتی با سر در دیوار و شیشه،شیرجه میزنم. دلم میخواهد خاک را یکسره ببلعم و باز گشتی دوباره به وطنم ، به مآمنم. به تجربه بنشینم. روز گار قشنگم را سنگر را دخمه های تاریک و حفره های تنگ، حالا اینطور می گویند، روی اعصاب ما تریکاف می کنند.باتز هر دم خمپاره می ترکانند.تقصیر من چیست که از جنس دلتنگی،غربت و تنهائی، شاید عشق، همه من آواز های اندوه و تا پایان هر چه که هست.گم میشوم، وقتی روحم از من تمرد میکند نعشم را چون پروانه ای روی سطح آب روی دستان خداوند وا می نهم و آنگاه پایان میگیرم. پایان جهان را جشن خواهم گرفت، و حکایت شهادت همچنان باقیست
+ نوشته شده توسط غلامعلی نسائی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت
7:6 |
گفت که فردا ساعت یک و نیم بعد از نماز، قبل از نهار شهید میشم. گفتم چی محمد یه بار دیگه بگو ، بگو چی گفتی؟ زدم زیر خنده و و گفتم دهاتی سیاه سوخته، چشم بسته غیب میگه، بعد دوباره از خنده ریسه رفتم و با مشت کوبیدم به پشت گردنش و گفتم خل شدی چل شدی! عاتل و باطل شدی! جائی نگی؟ دست مان میندازن! گناه، معصیت، فهمیدی محمد، کسی از عالم غیب خبر نداره ؟ داره محمد؟ محمد زل زد به آسمان و هر دو ساکت شدیم. چند لحظه بعد گفت: به من الهام شده رسول میفهمی یعنی چه؟ الهام، حالیته که رسول، گفتم چی چی لامزدم زیر خنده ؟ بعد خیره شد به خاک و گفت: همان هم بود. همان که تو درکش نکردی همو که متوجه اش نبودی! به آسمان نگاه کن! سرم و بردم به سمت آسمان! هرچه ور انداز کردم چیزی جز چند تکه ابر که میشد هر شکلی رو تو ذهن تداعی کرد و با هاش ساخت ندیدم. کمی بیشتر فرو رفتم. با دست سقلمه زدم تو پهلوش و گفتم: پس کو این حوریه ؟ چی بود اسمش؟ ها، الهام خانم، کو،کجاست؟ بعد چند تکه ابر را موازی هم چیدم و کنار هم بریدم و دوختم هرچه به خودم فشار آوردم حتی نتونستم شکل یک کبوتر را بسازم چه رسد به اینکه یکی از اون بالاتر از ته آسمان ، ها همون الهام، سر بیرون کنه و چیزی رو که او ازش حرف میزد به من هم نشان بده، گردنم حسابی درد گرفت. بازم هم خودم را سرپا نگه داشتم حتی دیگه نتونستم ابر ها رو کنار هم بچینم چه برسه که ازش رد بشم از همان دالان نوری که محمد ازش برام گفته بود. با مشت کوبیدم پشت گردنش دو باره و گفتم پسر خل شدی خل، ول کن بابا،یا خیلی شکمت سیره یا خیلی مثل من گرسنه و تشنه! دیوانه گردن ما شکست ما رو بگو با طناب پوسیده کی میخواستم به آسمان آویزان بشیم. حالا رفتن ته چاه بماند. فردا ظهر بود و وقت نماز و نهار دیگه یادم هم رفته بود حرف های محمد را . نماز که ادا شد رفتیم برای نهار دنبال محمد گشتم گفتند رفته برای نهار، گفتم نوبت محمد نبود که یکی از بچه ها گفت نوبتش نبود یعنی چه ؟ پس چقدر آتیشش تند بود، اصلا چه اصرای مگه رفتن و نهار آوردن دیگه خودش چیه؟ رفتیم داخل سنگر، نیم ساعتی نگذشته بود که صدای فرود یک خمپاره جلوی سنگر ما را دمی بعد بیرون کشید. همه دویدیم سمت انفجار محمد بود غرق در خون ، کپ کردم لرزیدم. زانو زدم های های گریه کردم خدایا چه چیز مهمی را از دست دادم کاش ازش چیز های دیگری را می پرسیدم و کاش راه آسمان، فریاد کشیدم خدا چی به محمد نشان دادی که من نمی بینم خدا، و هر چه در آسمان نگریستم . نه من بودم نه محمد، سرم را گذاشتم روی خاک و دوباره های های گریه کردم.
پدید اورنده : غلامعلی نسائی + نوشته شده توسط غلامعلی نسائی در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت
5:40 |
یروز پل می شدیم از سر دلدادگی فاو بود.عمليات بود. گرادن خط شكن، بچه بسيجي ها منتظر رمز عمليات، رمز كه خوانده شد، بچه ها دل به خظر زدن، توي معبر خوردن به مانع، سيم خار دار بود. ميدان مين، پيچده چون تار عنكبوت، بعثيان چون تحت تآثير عنكبوتيان، زده بودن ميداني مين اينچنين، سيم هاي خار دار، حلقوي، پيچيده، نه فرصت باز كردنش بود. نه ميشد تعلل کرد. لحظه ها به سرعت صوت خمپاره بود بايد كاري كرد. بايد يكي خويشتن را فدا ميكرد. آرپيچي زن گردان با پشت خوابيد روي سيم خاردار و آن ناگهان ديگر در پشت سرش به سرعت باد پلي زدن با پشت خويش بر روي سيم خار دار، بچه ها روي شكمشان را لگد ميكردن و رد ميشدن نفر آخري خودش بود رزمنده از تنش خون ميريخت. پل شد ند تا رها شوند از خويشتن، تا رها شوند از خصم دشمن « ديروز پل ميشديم از سر دلدادگي براي رهاي ؛ امروز ... غلامعلي نسائي» http://www.diareranj.ir دیاررنج قفسی تنگ به وسعت دنیا + نوشته شده توسط غلامعلی نسائی در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت
17:49 |
شهید، نعمت شهادت و جرعهى جام شیرین شهادت را
نوشید؛ولى جانباز آن فرصت را نیافت؛ اما رنج زندگى را همواره به جان خرید.
جانبازان هم شهیدند؛ آنها شهید زندهاند... مقام معظم رهبری تنها
هدیه ای که میتوانستم برای روز جانباز به این رهبران نهضت هدیه کنم، با
ارزش تر ازین نیافتم، گفتنی ها را گفته ایم فریاد ها ، درد ها، رنج ها را
کشیده ایم، کو کوش شنوا، در هیچ کجای این دنیا مردانی را که برای سر زمین
شان جنگیده اند و زخمی و خانه نشین شده اند اینگونه رها نمی کنند، که
اینجا ولی رها کرده اند.پس با تآسف نمی توانم دیگر سخنی بگویم، برای چه
بنویسم برای چه کسی، برای چه!؟ جانباز خود آینه تمام عیار است. پس سکوت
میکنم طولانی و تنها و بی انتها، همین سکوت مرا به انتها میرساند. به
آیستگاه آخر آسمان، به بوی بهشت، به همسایگی خدا، به دیدار یار، پس سینه
ام را پر می کنم آز انرژی + انتظار + نوشته شده توسط غلامعلی نسائی در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت
18:14 |
قبل از هر سخنی لازم است که نکته ای را متذکر شوم: این نوشته به طرفداری هیچ گروه و دسته ای نوشته نشده است. و شاید دلیل سعی در فرو دادن بغضم همین برداشت غلط بوده که به وابستگی متهم شوم. در هر فرصتی برای انتخاب، گروهی نقش اکثریت میابند و گروه دیگر اقلیت.وظیفه قانونی اقلیت تمکین از انتخاب اکثریت است. هم نسل های من بغضی را در گلو دارند که حرمت جانفشانی آنان برای این نسل زمانی دریده شد که خوی و خصلت عاشقانه ی آنان را در فیلم هایتان اخراج کردید و جای قدوم با صفا و عاشق آنان را به مشتی دزد و رزل و اوباش دادید! و وقتی لباس پاک و مقدس آنان را بر قامت اوباشانی دیدیم که اخراجی ها لقب گرفتند! اخراجی شدیم و خون گریستیم که لباس مقدس نسل من را هم با اخراجی های خود به تاراج بردند. ادامه در سایت http://www.diareranj.ir + نوشته شده توسط غلامعلی نسائی در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت
17:29 |
+ نوشته شده توسط غلامعلی نسائی در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 و ساعت
14:11 |
خاطرهها از جوناني بود كه در شباب روزگار راهي جبهه شدند آناني كه تازه پيمان زناشويي بسته بودند . اما علميات ها را بر آسايش روزگار ترجيح دادند و رفتند خاطره از كساني گفته شد كه وقتي در روز عمليات به آنها گفتند فلاني داري پدر ميشود گفت برويد و بگوييد نام من را بر فرزندم بگذاريد.اينها شايد براي كساني باشد كه يا گردان مسلم بين عقيل لشكر 25 كربلا را نمي شناسند و يا فراموش كرده اند كه گردان مسلم نيز هست و نفس مي كشد هر چند چهار سالي است كه گردهماييهاي بازماندگان گردان برگزار ميشود اما شايد بسياري از جوانان و نوجوانان ندادند گردان مسلم چه بود چه كرد و چه شد؟ ادامه مطلب + نوشته شده توسط غلامعلی نسائی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت
18:1 |
در ادامه بخوانید ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
ادامه مطلب + نوشته شده توسط غلامعلی نسائی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت
17:57 |
امتداد نشریه فرهنگ و پایداری دفاع مقدس به سر دبیری رضا مصطفوی بزرگسالانُ نوجوانانُ و کودکان هم منتشر گردید.
دیاررنج فرهنگ و مقاومت و ایثار
+ نوشته شده توسط غلامعلی نسائی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت
17:41 |
سرفه ميكند. سرفه ميكند.
راه ميرود سرفه ميكند نگاه ميكند سرفه ميزند ايستاده ، نشسته خوابيده خواب وبيداريش به هم آميخته باز سرفه ميكند در تكرار اهنگ هاي ملايمي كه جنجره اش ميسرايد (211 ) روز از سال را روزه است. روزي سه بار غذا تناول ميكند و روزي چهار بار بالا مي آورد. روزي هزار بار ميميرد. ذره ذره قطره قطره به شهادت ميرسد .دم به دم شهيد ميشود . لحظه به لحظه تشيع ميشود. براي خودش مردي است . اما با مرد هاي ديگر تفاوت هاي بسيار دارد .مناجات هاي او نيز با همه مناجات ها متفاوت است مناجات حاج محمد صادق روشني ، جانباز شيميائي هفتاد درصد . خدايا سرفه عشق را به سوي تو پرواز ميدهم . در ادامه بخوانید ادامه مطلب + نوشته شده توسط غلامعلی نسائی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت
17:26 |
|
|